روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران: با دکتر یحیی عقیقی از نخستین متخصصان طب اطفال و بنیان گذار رشته فوق تخصصی روماتولوژی کودکان در کشور، به گفت وگو نشستیم. خلاصه فیلم دکتر عقیقی(کیفیت و حجم بالا) خلاصه فیلم دکتر عقیقی(کیفیت و حجم پایین) دکتر عقیقی سال 1332 در رشته پزشکی دانشگاه تبریز قبول شد و شش سال تحصیل را با عنوان شاگرداولی طی کرد. در سال 1338 از این دانشگاه با رتبه اول فارغالتحصیل شد و در سال 1340 در میان شاگردان رتبه اول به انگلستان اعزام شد و دوره تخصصی رشته طب اطفال را در لندن طی کرد. پس از بازگشت به ایران تا سال 1348 در مسجدسلیمان خدمت کرد. سپس به حضور استاد دکتر محمد قریب رسید و بهعنوان کادر علمی در مرکز طبی کودکآنهمزمان با دکتر حسن اهری و سپس در بیمارستان دکتر شریعتی و امیرکبیر و درنهایت بیمارستان امام خمینی مشغول خدمت شد. وی سال 1990 میلادی به آمریکا عزیمت و دوره فلوشیپ روماتولوژی کودکان را در مایوکلینیک راچستر مینهسوتا سپری کرد. سپس به ایران مراجعت و اقدام به راهاندازی رشته فوق تخصصی روماتولوژی کودکان کرد. ایشان با درجه استادی در سال 1380 بازنشسته شد و از آن سال تاکنون مجدداً بهطور قراردادی به خدمت دانشگاه ادامه داد. در گفتوگویی که با استاد داشتیم، دکتر قریب را الگوی تمامعیار اخلاق پزشکی معرفی میکند و از ویژگیهای منحصربهفرد وی، همچون عشق و احترام به همه بیماران و توجه خاص به بیماران فقیر، زندگی ساده و بیتکلف، سحرخیزی و دینداری خالصانهاش گفتنیهایی جالب و شنیدنی دارد. همراه زندگی استاد عقیقی، اشرف تولایی، از همراهان این گفتگو است. بانوی دلسوزی که واژه فداکاری نیز نمیتواند صبر بیپایان او را در مواجهه با سختیهایی که در زندگی با استاد تجربه کرده است، توصیف کند. دیگر همراه این گفتگوی صمیمانه، دکتر سید رضا رئیس کرمی فوق تخصص روماتولوژی کودکان و رئیس بخش کودکان بیمارستان حضرت ولیعصر (عج) است که از دوره اینترنی تاکنون، بیش از 20 سال افتخار شاگردی استاد را داشته است. پای صحبت با استاد عقیقی و همراهان عزیز ایشان مینشینیم. آقای دکتر عقیقی بسیار ممنون که وقت خود را در اختیار ما گذاشتید. بفرمایید در کجا متولد شدید و دوران کودکی و نوجوانی را چگونه سپری کردید؟ بسمالله الرحمن الرحیم. من یحیی عقیقی فرزند مرحوم غلامعلی متولد 11 خرداد 1310 از کرمانشاه هستم. کلاس اول را در مدرسه ابتدایی خسروپرویز طی کردم و سال دوم به مدرسه دیگری به نام حکمت که نزدیک مغازه پدرم بود، رفتم. برای کلاس پنجم و ششم به دبستان هدایت رفتم که مسیر بسیار طولانی تا منزل داشت. بههرحال شش سال ابتدایی را سپری کردم. (زمان ما به محصلی که ششم ابتدایی را به پایان میبرد، یک تصدیق بزرگ میدادند که قابش کند و نشان میدهد که این آدم باسواد است.) بعد از ششم ابتدایی به علت مشکلاتی که در زندگی داشتیم، مجبور شدم تحصیل را ترک کنم. علت هم این بود که تعداد اعضای خانواده ما نزدیک به 10 نفر بود. برای همین مسئولیت سنگینی به گردن پدر پیرمان بود که یک مغازه بسیار کوچک داشت. بنابراین تحصیل را رها کردم و چندین سال در مغازه یک پارچهفروشی که خدا رحمتش کند، بهعنوان شاگرد کارکردم. کار بسیار سختی بود. صبح باید مغازه را جارو میکردم، بعد خمیر از منزل ارباب میبردم و به نانوایی میدادم که نان بپزد. پسازآن، به مغازه میآمدم و شروع میکردم به پارچه فروختن و نوشتن دفتر. تا ساعت شش بعدازظهر با روزی پنج ریال کار میکردم. مدتی در آنجا کارکردم و بعد از مدتی که برادرم از سربازی آمد، کار پدرم بهتر شد و من در مغازه پدرم مشغول به کار شدم. آنجا هم مشکلات زیادی داشتم، باید مغازه پدر را تمیز میکردم و فروشندگی میکردم و بالاخره زندگی را تأمین میکردم. بههرحال با ماهی 15 تومان شروع به کارکردم. بعد از مدتی فردی به من پیشنهاد داد که در ازای پرداخت دو برابر این مبلغ و کار سبکتر، برای او کار کنم. من هم مجبور شدم کار را به ایشان تحویل بدهم و بهجای دیگری بروم. او طاقه فروش و تاجر بود. ایشان 20هزار تومان در اختیار من گذاشت و گفت ''شما مثل پسرم هستی. به تو وکالت میدهم که اینجا را بچرخانی.'' من دیدم کار مقداری مشکل است. در همان مغازه اول که کار میکردم، دوستی داشتم که او هم شاگرد مغازه دیگری بود. او به من پیشنهاد داد که شبها درس بخوانیم. (ارباب اول ما با درس خواندن مخالف بود و میگفت هر کس درس بخواند منحرف میشود.) بههرحال از همان زمان شروع کردیم به درس خواندن و شبانه به بنگاه فردوسی میرفتم که آن موقع به سرپرستی فردی به نام مرحوم علی صمدی اداره میشد. کلاسهای هفتم، هشتم و نهم را در یک سال طی کردم و پسازآن امتحان دادم و تصدیق کلاس نهم را گرفتم. کلاسهای10 و 11 را به مدرسه رفتم تا اسم بنویسم. فردی از خویشان ما که مسئول دفتر آن دبیرستان بود، به من گفت ''تو استعداد داری. چرا کلاس 10 و 11 را در اینجا دوساله بخوانی؟ برو و همان شبانه بخوان.'' باز هم رفتم و حین کار کردن برای ارباب دومم ( او ماهی 30 تومان به من میداد و تمام اختیارات را هم به من سپرده بود، درعینحال بسیار من را ملاحظه میکرد و به درس خواندن من علاقه پیداکرده بود. چون بچههایش هم مدرسه میرفتند و میخواست از من سرمشق بگیرند.) کلاسهای 10 و 11 را در یک سال امتحان دادم و قبول شدم. وارد سال 12 که شدم، دیدم نمیشود اینطور درس بخوانم و باید به دبیرستان بروم. موضوع را به ارباب دومم گفتم. گفت ''مشکلی نیست. شما بروید و درستان را بخوانید. ظهر بیایید و دفاتر را بنویسید. من خودم کارها را اداره میکنم و شب هم دفاتر را به منزل میفرستم.'' من در این فاصله دوبل بالانس و حسابهای تجاری را بهخوبی آموخته و حق امضا را نیز گرفته بودم. آن فرد خیر که خدا رحمتش کند، خیلی به من کمک کرد و گفت ''من حاضرم مخارج تحصیل تو را هم بدهم.'' بههرحال کلاس 12 را هم طی کردم.
چه سالی وارد دانشکده پزشکی شدید؟ سال 1332 در کنکور شرکت کردم.60 سال پیش شما میتوانستید در چند جا اسم بنویسید و در کنکور شرکت بکنید. دانشگاه تبریز، دانشگاه تهران و بعد هم که شیراز پیدا شد و من در کنکور دانشگاه تهران و تبریز شرکت کردم و دانشگاه تبریز قبول شدم. تحصیل در تبریز یک خوبی داشت و آن این بود که میپذیرفت به دانشجو کمک مالی بشود. شهرداری کرمانشاه را پیدا کردم که ماهی 100 تومان برای من میفرستاد تا پسازاینکه طبیب شدم، بروم و در شهرداری کرمانشاه کار کنم. این جریان پنج سال ادامه داشت. سال اول و دوم که شاگرداول شدم، 50 تومان به حقوقم اضافه شد و ماهی 150 تومان میگرفتم و با آن زندگی میکردم. سال دوم را که تمام کردم باهمسرم که یکی از منسوبین خودم بود و نسبت پدری با من داشت، آشنا شدم و عقد کردیم. سال چهارم نیز با ایشان ازدواج کردم و زندگی خود را شروع کردیم. دانشجوی درسخوانی بودید؟ ازدواج به درستان لطمه نزد؟ من تمام سالها شاگرداول بودم و مدال درجه اول علمی را از وزارت فرهنگ و آموزش عالی اخذ کردم. چندین بار به شاه سابق معرفی شدم و مدارک همه اینها موجود است. در آن زمان، شاگرداولها را به خارج میفرستادند (در داخل کشور آموزش رشتههای تخصصی نبود.) و به نیز اعلام کردند که طرح خدمت خارج از مرکز را بگذرانم. یکی از بستگانمان، در شرکت نفت داروساز بود و من را به مرحوم دکتر صرفه (رئیس بهداری شرکت نفت) معرفی کرد. او زرتشتی و بسیار آدم خوبی بود. گفت ''پسرم من تو را بهجایی که زیر نظر شرکت نفت است میفرستم تا شما که نیت خوبی دارید، بتوانید به مردم بیچاره خدمت کنید.'' بهاینترتیب، من را به شیر و خورشید (هلالاحمر فعلی) مسجدسلیمان فرستاد و شرکت نفت پول دارو و همه هزینههای آنجا را میداد. حق مطب هم به پزشکان میداد. بهاینترتیب به مسجدسلیمان رفتم که اصلاً نمیدانستم کجا است. در شیر و خورشید آنجا شروع به کارکردم و یک سال و نیم آنجا را درست مانند درمانگاه شرکت نفت و خیلی هم بهتر اداره کردم. مردم فقیر به آن درمانگاه میآمدند و چون منطقه بد آب و هوایی بود، یک سال و نیم من دو سال حساب شد. پسازآن به ما اعلام کردند که باید خودتان را به شاه معرفی کنید و به خارج بروید. در آن زمان دانشجویان داماد شاه را در آمریکا کتک زده بودند و به همین علت دانشجویان را به آمریکا نمیفرستادند. گفتند شما که انگلیسی میدانید، به انگلستان بروید. من هم در کنسولگری امتحان دادم و قبول شدم. بعد از وزارتخانه، درخواست پذیرش برای من دادند و من را به انگلیس فرستادند. به لندن رفتم و تحصیلاتم را در رشته اطفال ادامه دادم. از اساتید انگلیسی خود بگویید. دوران تحصیل شما در لندن چگونه گذشت؟ ازجمله اساتیدم پروفسور بارلو و پروفسور Pickney بودند که فوتشدهاند. در آن زمان، دوره اطفال در ایران دو سال بود و تحصیل من، دو سال و خردهای طول کشید و به سه سال نرسید. بههرحال مسائل مالی هم فشار میآورد و با 40 پوند من و زن و فرزندم زندگی میکردیم. زندگی در آنجا خیلی مشکل بود، چون این مبلغ کفاف هزینههای زندگی را نمیداد. واقعاً سختی کشیدیم، گاهی اوقات اصلاً غذا نداشتیم و فقط میتوانستیم شکم بچهمان را سیر کنیم. بنابراین درخواست کردم که به ایران برگردم. پس از بازگشت به ایران چه کردید؟ پس از بازگشت به ایران، به دلیل پارهای از مسائل من را درجایی نمیپذیرفتند. البته دانشگاه شیراز من را خواسته بود که من به آن دانشگاه نرفتم. مجدداً به مسجدسلیمان رفتم. در آنجا بیمارستان خوبی برای شیر و خورشید ساختیم و من اداره بخش اطفال و داخلی را در این بیمارستان به عهده گرفتم.
چه شد که بهعنوان عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، فعالیت خود را در این دانشگاه آغاز کردید؟ یکی از دوستانم که از همکلاسیهای سابقم بود، رئیس دپارتمانی در مشهد شده بود. او از من برای حضور در کنگره بینالمللی طب اطفال که در این شهر برگزار میشد، دعوت به عمل آورد. سال 1348 بود که در آن کنگره شرکت و استاد قریب را زیارت کردم. (با مرحوم دکتر قریب بهواسطه پدر همسرم، آشنایی قدیمی داشتم.) ایشان به من گفت ''آمدی چهکار؟'' این سؤال را ازاینرو پرسید که من پس از پنج سال شاگرداول شدن، از ایشان درخواست کرده بودم که دوره اینترنی در خدمتشان باشم. ولی استاد قریب در پاسخ به من گفته بود ''چرا میآیی اینجا؟ سال ششم را هم شاگرداول بشو تا شما را به خارج بفرستند.'' من هم حرف ایشان را گوش کردم و ایشان تمام اینها را به خاطر داشت. ازاینرو وقتی در آن کنگره من را دید، گفت ''من به تو گفتم درست که تمام شد بیا پیش من.'' در پاسخ گفتم ''بههرحال مسائلی داشتم که نمیتوانم الآن بگویم.'' آن موقع مرکز طبی کودکان در حال ساخت بود. استاد من را به مرحوم دکتر اهری معرفی کرد تا در آن مرکز، زیر نظر ایشان یک سال بهصورت آزمایشی کار بکنم. البته از من خواست که امتحانی را هم پاس بکنیم. من هم گفتم ''چشم'' و پسازاینکه مدارک لندن را به ایشان دادم، گفت ''شما دوره را طی کردهاید.'' من امتحان را پاس کردم و دیپلم آنهم موجود است. این وقایع مربوط به سال 1349 میشد و پس از یک سال، استاد قریب که به من لطف و علاقه شدیدی داشت، گفت ''شما باید نزد ما بمانید. شما ازنظر بالینی قوی هستید و میخواهیم از شما استفاده بکنیم.'' درخواست استادیاری دادم. پس از چهار یا پنج سال، با وساطت مرحوم پروفسور عدل من را خواستند و گفتند ''پروندهات از ساواک برگشته است و حالا میتوانید رسمی شوید.'' من مراحل بسیار سختی را گذراندم و چند سال طول کشید تا استادیار شدم. پسازآن کارم را ادامه دادم و به دانشیاری رسیدم. سال 1370 استاد شدم و با پایه 26 یا 28 که درست یادم نیست، در دوره مرحوم دکتر میرخانی بازنشسته شدم. البته از 65 سالگی درخواست بازنشستگی دادم که قبول نکردند. ولی در 70 سالگی یک روز از من دعوت کردند و با حضور مرحوم دکتر میرخانی، به من، استاد یلدا و استاد شمس شریعت گفتند ''شما به سن بازنشستگی رسیدید ولی از شما دعوت میکنیم که بهعنوان استاد قراردادی کارتان را ادامه دهید.'' که این شروع داستان بود. از دستاوردها و خدمات ارزندهای که در حوزه تخصصی خود به انجام رساندهاید بگویید. من از سال 1348 در مرکز طبی کودکان مشغول شدم و بعد از انقلاب نیز یک سال رئیس این مرکز بودم. از همان وقت به روماتولوژی اطفال علاقه داشتم و پسازآن نیز در فکر این بودم که این رشته فوق تخصصی را در ایران ایجاد کنم. درسال 1992 موفق به اخذ فلوشیپ بینالمللی مایوکلینیک راچستر مینهسوتا در آمریکا شدم و پسازآن به خاطر خدماتی که انجام داده بودم، مدرک فوق تخصص عفونی را بدون امتحان از وزارتخانه دریافت کردم.همیشه در هر زمینهای که مشغول بودم، سعی میکردم که آن را توسعه بدهم. پسازآنکه دانشگاه با وزارتخانه ادغام شد، بعد از چند سال از مرکز طبی به بیمارستان دکتر شریعتی رفتیم و در آنجا به کمک دوستانی که اکنون در آمریکا هستند، بخش اطفال را ایجاد کردیم . پسازآن، بیمارستان امیرکبیر را درست کردیم که بعدها به موسسه دیگری تبدیل شد. در30 سال اخیر نیز بخش اطفال بیمارستان امام خمینی را که در ابتدا بخش بسیار کوچکی بود، توسعه دادم. برای این کار، دوستان را دورهم جمع کردم و از هریک از آنها خواستم که یک دوره فوق تخصص ببینند که الحمدالله در این کار موفق بودیم. از فوق تخصص عفونی شروع کردیم و الآن دو استاد فوق تخصص عفونی داریم. همچنین فوق تخصص روماتولوژی را راهاندازی کردیم که الآن در حدود چهار یا پنج دوره فارغالتحصیل داشته است. از اساتیدی که در خدمتشان هستیم، میتوانم از دکتر رئیس کرمی نام ببرم که از فارغالتحصیلان نخستین دورههای فوق تخصصی و از افتخارات من است. پسازآن، فوق تخصص رشته اعصاب را ایجاد کردیم که دکتر کیهانی دوست این دوره را گذراند و پسازآن، دکتر مویری و دکترحاجیزاده از آن فارغالتحصیل شدند. در رشته فوق تخصصی خون نیز دکتر علومی فارغالتحصیل شد و الآن در این رشته دکتر نوربخش را هم داریم. همه این بخشهای فوق تخصصی در بخش کوچک ما در بیمارستان امام خمینی برقرار است و اکنون این افتخار را دارم که در خدمت یکی از عزیزانم هستم که رئیس بخش اطفال این بیمارستان است. (اشاره به دکتر رئیس کرمی) آرزویم این است که انشاء الله تازنده هستم، دانشگاهی که به آن اینهمه عشق و علاقه دارم، توسعه پیدا بکند و امیدوارم خدا این توفیق را به من بدهد که تا زمانی که زندهام، این کار را انجام بدهم. خیلی ممنون. آقای دکتر عقیقی، میان خاطراتتان از استاد دکتر قریب یادکردید. اگر ممکن است از ویژگیهای استاد بفرمایید و اینکه این استاد بزرگوار چه تأثیراتی در زندگی شما داشته است، بگویید. من افتخار مستقیم شاگردی استاد قریب را نداشتم و درواقع شاگرد شاگرد ایشان بودم. در تبریز که درس میخواندم، دکتر حسنعلیزاده پزشک اطفال و از متخصصین برجسته زمان خود، استادم بود. ایشان وقتیکه کلاس را شروع میکرد، پس از نام خدا، نام استاد قریب را میآورد. بعد که تهران آمدم و با دکتر قریب آشنا شدم، سالها در خدمتش بودم و ایشان من را مانند فرزندش دوست داشت. من عاشق ایشان شدم چون ایشان عاشق بیمارانش بود. بهخصوص هرچقدر بیماری فقیرتر بود، استاد بیشتر به وی احترام میگذاشت. البته به دیگرآنهم احترام میگذاشت ولی من بارها و بارها دیدم که استاد قریب از جیب خودش پول داروی بیماران فقیر را میداد. (در آن زمان بیمهها به شکل امروز وجود نداشت و الآن خوشبختانه وضع بهتر شده است.) خاطرهای ماندگار از استاد قریب به خاطر دارید؟ به یاد دارم که یکی از اینترن ها، یک روز شرححال بیماری را داد و گفت ''فلان دارو را برایش نوشتیم ولی پول نداشت که بخرد. استاد عصبانی شد و گفت ''تو که بودی. پول از جیبت میدادی و بعد از من میگرفتی. تو مریض را رها کردی، چون پول نداشت.'' بارها و بارها برای بیماران گریه کرد. استاد نمونه اخلاق بود. من چندین سال در خدمت استاد بودم و با توجه به نزدیکی منزلمان، افتخار داشتم که استاد قریب را که به علت کسالت نمیتوانست رانندگی کند، به بیمارستان بیاورم. ایشان برای من تفسیر قرآن میکرد و تمام وجودش از دینداری گرفته تا خدمت به مردم، الگوی اخلاق پزشکی بود. هر کمکی که میتوانست به مردم میکرد و به هر که فقیرتر بود احترام بیشتری میگذاشت. میگفت ''به والدین احترام بگذارید و این بچههای بیمار را مانند بچههای خودتان دوست بدارید. بچهها ظریف هستند و احتیاج به محبت دارند. با دست خشن بیمار را معاینه نکنید و بدون لباس بر بالینش حاضر نشوید. بدون دستکش به بیمار دست نزنید و از هر اتاق که به اتاق دیگری میروید، دستهایتان را استریل بکنید. هر آنچه میتوانید کمک بکنید.'' استاد تا زمان حیاتش و پیش از آنکه به اغما برود، صبح زود بیدار میشد و به شاگردانشان درس میداد. یادم هست که شب آخر حیات استاد در بالینش بودیم . اول بهمن 1353 بود که حالش خیلی بد شد و در مرکز طبی کودکان، فرزندش دکتر حسین قریب که در آمریکا استاد داخلی و غدد بود و بعد به ایران آمده بود، از پدرش مراقبت میکرد. دکتر کیهانی دوست نیز اینترن ما بود. استاد قریب شنید که شیرخوار بیماری را آوردند. ایشان بیدار شد و از دکتر کیانی دوست خواست که بیاید. از او پرسید '' داستان چیست؟'' توضیحات را که شنید، در آن حال بیمار گفت ''بروید و ویتامین ب 6 به وی تزریق کنید تا تشنجش قطع شود.'' و همانطور هم شد. استاد در آن حال هم به فکر بیماران بودند. خدا روحش را شاد کند. هرکجای ایران که بروید، شاگردان استاد قریب (آنهایی که تا سال 53 دانشجو بودند.) و آنهایی را که در مکتب استاد شاگردی کردهاند، میتوانید بشناسید. در مکتب استاد هیچکس خوابش نمیبرد. صحبت که میکرد، همه بیدار بودند و گوش میدادند که استاد چه میگوید. چون در فاصله صحبتهایش، نکاتی را هم چاشنی تدریس میکرد که افراد خوابشان نبرد. من در ایران درس خواندم و پسازآن، در انگلستان اساتید زیادی دیدم. بعد توفیق پیدا کردم که به آمریکا بروم و چندین بیمارستان مجهز را ببینم. در آنجا نیز اساتید زیادی دیدم ولی مانند دکتر قریب را ندیدم. صبح و ظهر و شب، همهجا دکتر قریب با من هست. بههیچوجه مانند او نمیتوانم بشوم ولی سعی میکنم که راهش را ادامه بدهم و امیدوارم خداوند به من این توفیق را عنایت کند که من که شاگرد شاگردش بودم، بتوانم راه استاد را طی کنم. در صحبت هایتان بیان فرمودید که دکتر قریب نمونه کامل اخلاق پزشکی بود. چطور میتوان اخلاق پزشکی را به دانشجویان جوان پزشکی منتقل و در این خصوص الگوسازی کرد؟ استادی که درس میدهد باید نمونه کامل اخلاق بوده و راستگو و درستکار باشد، به جیب مردم نگاه نکند، به وضع و لباسشان نگاه نکند، مؤدب باشد، بر بالین بیمار پاکیزه حاضر شود، به بیمارش با دست تمیز دست بزند و در قلبش ذکر خدا را فراموش نکند. چراکه او است که کمک میکند و ما تنها وسیله هستیم. پزشک باید به ضعفا کمک بکند، تشخیص و دستور درست بدهد، بیمار را پیگیری کند و با او ملایمت داشته باشد. بهخصوص رفتار با خانواده مهم است. چون وقتی بچه بیمارمیشود، کل خانواده بیمار میشود، بنابراین ارتباط ما فقط با کودک نیست بلکه همه خانواده هست. بنابراین پزشک باید به خانواده کودک بیمار آرامش بدهد ولو اینکه بداند بیمارش صعبالعلاج است. استاد قریب در این موارد نمونه بود و این اخلاق را به ما تزریق میکرد. استاد میگفت به پول بیماران نگاه نکنید، بیخود آنها را بستری نکنید و بدون دلیل آنتیبیوتیک تجویز نکنید. در همین رابطه شعری میفرمود با این مضمون که ''زگهواره تا گور آنتیبیوتیک بنوش.'' منظورش این بود از وقتی کودک به دنیا میآید به او آنتیبیوتیک میدهند، برای هر سرماخوردگی به او دارو میدهند و هر مشکلی که پیدا میکند، بدون دقت به وی آنتیبیوتیک میدهند. با این رویهای که در پیشگرفتهایم، برای بیمار خرج ایجاد میکنیم و او را نسبت به میکروبها مقاوم میکنیم. در بسیاری از اوقات، رفتارمان با مردم خوب نیست. چون بیماران زیادی را میبینیم، حوصله جواب دادن به آنها را پیدا نمیکنیم. گاهی تلفنمان را میکشیم، گاهی میگوییم شبها ما را از خواب بیدار نکنید، تلفن منزل را هم به بیمارستان نمیدهیم. اینها در اخلاق استاد قریب نبود و استاد همیشه بر بالین بیمار حاضر بود. یکی از صفات نیک استاد سحرخیزی وی بود که من این سحرخیزی را از اساتید دیگر یاد گرفته بودم ولی از استاد بیشتر آموختم. نماز شب و قرائت قرآن استاد هیچوقت ترک نمیشد. معتقد بود که پزشکان باید سحرخیز باشند، صحیح بر سر بالین بیمار بروند، صحیح رفتار بکنند، با دوستانشان دوست باشند، آنچه نمیدانند بگویند نمیدانیم، آنچه میدانند اشاعه بدهند، بذل علم بکنند و خساست نداشته باشند که اگر این مسئله را به همکارم بگویم، فردا رقیب من میشود. استاد قریب از این مسائل نداشت و آنچه در سینه داشت به ما میفرمود. آنچه نداشت از دیگران یاد میگرفت و میگفت ''هر شب مطلبی بخوانید و بگویید نظرتان چیست؟'' از همکاران سؤال میکرد که دیشب چه خواندهاید و چه مطلب تازهای دارید. همیشه بروز بود و کنارش کتاب و مجله پزشکی برای مطالعه داشت. علاوه بر اینها، به مسائل مذهبی نیز رسیدگی میکرد. آقای دکتر رئیس کرمی، لطفاً پرسشهایتان را در گفتوگو با استاد مطرح فرمایید.
من یکی دو سؤال از استاد دارم، همچنین مباحثی را که خود استاد مطرح نکرد، لازم است که بگویم. اولین بخش کودکان دانشگاه علوم پزشکی تهران در بیمارستان امام خمینی (ره) ایجاد شد و مرحوم دکتر قریب هم مسئول آن بخش بود. پس از تأسیس مرکز طبی در سال 1347، دکتر قریب و همکارانش به آن مرکز میروند. فعالیت بخش کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) نیز با مسئولیت دکتر مختارزاده ادامه پیدا میکند اما تقریباً به حالت نیمه تعطیل درمیآید. پسازآن، مرکز طی متعلق به دانشگاه نبود و زیرمجموعه وزارت بهداری محسوب میشد. از سویی دانشگاه مجدداً نیاز داشت که بخش کودکان خود را احیا کند و فکر میکنم در سال 1360 مجدداً بخش کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) به نحوی احیا میشود. آنهم در شرایط جنگ که بسیاری از اساتید رفته بودند ولی استاد عقیقی بود. از استاد میخواهم آن بخش از زندگی حرفهای خود را که کار در بیمارستان امام خمینی (ره) را از یک اتاق کوچک آغاز کرده و تا درمانگاه و درنهایت بخش ادامه داده است، توضیح بفرماید. دکتر عقیقی: وقتی به بیمارستان امام خمینی (ره) آمدم، تکتک دوستانی که در آمریکا تحصیل کرده بودند و سالها با آنها در مرکز طبی و سایر مراکز همکار بودم، آرامآرام به آمریکا بازگشتند. بهانه آنها این بود که بچهها بزرگشدهاند و میخواهند تحصیل بکنند. همان موقع به رئیس دانشگاه وقت پیشنهاد دادم که کاری بکند تا فرزندان اساتید به طریقی در دانشگاههای ایران تحصیل بکنند تا اینها از مملکت فراری نشوند. چون این اساتید وقتیکه بروند، دیگر متعلق به ما نیستند. گرچه ما پزشک هستیم و هر جا که باشیم به مردم خدمت میکنیم ولی این مملکت بیشتر به اینها نیاز دارد. ولی دانشگاه پیشنهادم را نپذیرفت. فرزندان این اساتید بایستی کنکور میدادند و من میدانستم که برخی از آنها قبول نمیشوند. بههرحال آنها با این بهانه به آمریکا بازگشتند. من دستتنها ماندم و به بیمارستان امام خمینی (ره) آمدم. در آنجا مشاهده کردم که بیماران از بزرگ تا کوچک در بخش بسیار کوچک درهموبرهمی خوابیدهاند. از تعدادی از اساتید که در آلمان تحصیل کرده بودند و آنجا را اداره میکردند، پرسیدم ''اینجا درمانگاه دارید؟'' گفتند ''یک درمانگاه عمومی هست.'' رفتم درمانگاه را نگاه کردم. دیدم بزرگ و کوچک را در آنجا ویزیت میکنند. گفتم ''من آمدم اینجا را درست کنم. بالاخره ما مرکز طبی را هم درست کردیم و اینطور نمیشود. ما تا سن معینی بیماران را در رده اطفال میدانیم و افراد بزرگسال باید به بخش بزرگسالان بروند.'' به مذاقشان خیلی خوش نیامد. بههرحال دانشگاه آن بخش را به بیمارستان دیگری منتقل کرد که بنده مسئولیت آن را به عهده گرفتم. از یک درمانگاه شروع کردم. به آنجا که رفتم پرسیدم ''رئیس درمانگاه چه کسی است؟'' خانمی را معرفی کردند. رفتم و به ایشان گفتم ''من آمدهام اینجا را درست کنم.'' گفت ''همین است و اینجا یک درمانگاه عمومی است.'' گفتم ''من نمیگذارم.'' خلاصه که خیلی لجبازی میکرد. (آن موقع انقلاب شده بود و نوههای امام خمینی (ره) بیمار من بودند. خدا حاج احمد آقا را رحمت کند. بههرحال من را میشناخت.) گفتم ''ببینید خانم، اگر درمانگاه را به من ندهید، شما را عوض میکنیم و اگر بعد از عوض کردن شما نیز درمانگاه را ندادند، رئیس بیمارستان را هم عوض میکنیم. اگرنه رئیس دانشکده را عوض میکنیم و اگرنه رئیس دانشگاه را عوض میکنیم. ولی من آمدم که اینجا را بسازم.'' او فهمید که سمبه بنده پرزور است و بیخود هم نمیگویم. چراکه من نیامده بودم، چیزی را برای خودم بخواهم. مسئول درمانگاه از ما خواست که اتاقها را ببینیم. ما هم رفتیم و دیدیم چند اتاق انباری است. یکی از اتاقها را انتخاب کردم و گفتم ''همین را میخواهم.'' یک اتاق را خالی کرد و یواشیواش یک اتاق دیگر. بهاینترتیب چندین اتاق را گرفتم و تمیز کردم. یک درمانگاه آبرومندانه، تمیز و فقط مخصوص اطفال ایجاد شد. آن خانم هم که مسئول درمانگاه بود، فرزندش را بعداً نزد من میآورد و مرید ما شده بود. پس از مدتی هم بازنشسته شد و رفت. (اگر فوت کرده است، خدا رحمتش کند و اگر زنده است، خدا طول عمر به ایشان بدهد.) بعد آمدیم به بخش برسیم که وضعش اصلاً خوب نبود. دوستان من هم داشتند میرفتند و در شرف انجام کارهایشان بودند. داشتم دستتنها میشدم. رفتم از بخش یک شروع کردم و بعد بخش دو را درست کردم. دوستان و شاگردان خودم که افتخار معلمی آنها را داشتم و حرفشنو هم بودند، یکییکی آمدند و توسعه دادن بخشها را شروع کردیم. اولین بخش فوق تخصصی که درست کردیم، بخش نوزادان بود که الحمدالله الآن این بخش نوزادان یکی از بهترینهای مملکت است، بیشتر از همهجا فوق تخصص نوزادان تربیت میکند و اساتید متعددی دارد. بالاخره بخشهای دیگر هم درست شد. کارها که انجام شد، در سال 1370 برای گذراندن یک دوره فشرده فلوشیپ در رشته روماتولوژی اطفال به آمریکا رفتم. تجربه من در این رشته زیاد بود و دیدم این رشته بیشتر جنبه تئوری دارد و چیز زیادی برای آموزش عملی که در ایران سپری کرده بودم و مدارک آن را نیز داشتم، ندارد. بعد از طی این دوره بازگشتم و شروع به تدریس روماتولوژی کردم. مرکز طبی هم راه افتاد و بعد بهتدریج رشتههای دیگر ایجاد شد. چند سال بهعنوان مسئول بخش کودکان بیمارستان امام خمینی (ره) فعالیت داشتم. پس از من، دکتر کیهانی دوست بود که بعداً ایشان برای گذراندن دوره اعصاب به انگلستان رفت و بازگشت. به ترتیب همه رشتههای فوق تخصصی در همین محل کوچک درست شد. در آنجا علاوه بر بخش نوزادان 50 تختخواب داشتیم. الآن باوجود آنکه ما را به واحد دیگری در همان بیمارستان ولیعصر(عج) منتقل کردند با دارا بودن 30 تختخواب، همه رشتههای فوق تخصصی بهاضافه بخش بسیار وسیع نوزادان در آن وجود دارد. اکنون افتخار داریم که دکتر رئیس کرمی با تمام مسئولیتهای دیگری که دارد، رئیس بخش است. من هم با تمام مسئولیتهایی که دارم، (عضو هیئت ممیزه و عضو کمیته تخصصی وزارت بهداشت و دانشگاه علوم پزشکی تهران، عضو کمیته منتخب دانشگاه علوم پزشکی تهران و سازمان نظام پزشکی هستم. همچنین عضو فرهنگستان علوم پزشکی بودم که ازآنجا استعفا دادم. عضو سازمان پزشکی قانونی هستم و علاوه بر آن در مجلات متعددی فعالیت دارم.) و کسالتی که دارم، (سال گذشته دو بار انفارکتوس کردم.) ولی بااینحال بیماران بخش را رها نمیکنم و عاشق آنها و همکارانم هستم. عاشق کارم هستم و میخواهم تازنده هستم، راه مرحوم استاد دکتر محمد قریب را ادامه بدهم. دکتر رئیس کرمی: استاد راهاندازی رشته فوق تخصصی روماتولوژی را هم به عهده داشت که در صحبتهایش بهطور خلاصه بیان فرمود. در بخش فوق تخصصی روماتولوژی استاد از سالیان قبل کار میکرد و در بیمارستان امام خمینی (ره) نیز درمانگاه مشخص فوق تخصصی داشت. اما این رشته به شکلی که بتواند رزیدنت تربیت کند و فوق تخصص جذب کند، در کشور وجود نداشت. در سال 1386 پیگیریها مجدداً شروع شد و در سال 1388 به نتیجه رسید. از دکتر عقیقی میخواهیم در مورد راهاندازی این رشته، نحوه کار و ضرورت آن، توضیحانی بفرمایند تا انشاالله به بحث بعدی برسیم. دکتر عقیقی: رشته روماتولوژی کودکان یک رشته بسیار جدید است که البته سابقه آن در اروپا به بیش از نیمقرن میرسد. ولی همان سالی که من برای گذراندن دوره فوق تخصص به آمریکا رفتم، تقریباً در آنجا بهتازگی دوره فلوشیپ را آغاز کرده بودند (یک دوره فلوشیپ دوساله داشتند و پسازآن، امتحان میگرفتند. در برخی ایالات نیز این دوره سهساله بود.) و در سال 1372 مطابق با 1993 میلادی، نخستین افراد از این دوره فارغالتحصیل شدند. رشته روماتولوژی کودکان در تمام دنیا مظلوم است و خود امریکا مترصد است تا فارغالتحصیلان این رشته را از هر جای دنیا جذب کند. چون با کمبود متخصصین این رشته روبرو است و در برخی ایالات نیز چنین متخصصینی را ندارد. من به این رشته بسیار علاقه داشتم و در سال 1353 که در مرکز طبی بودم، بسیاری از بیماران را بستری و آنها را بهصورت دیگری معالجه میکردیم. ضمن آنکه در آن زمان با کمبود دارو مواجه بودیم. در سالهای بعد عشق و علاقهام به رشته روماتولوژی کودکان بیشتر شد تا به این نتیجه رسیدم که این رشته را در ایران ایجاد کنم. رفتم و دوره فلوشیپ آن را گذراندم. پس از بازگشت به ایران، باهمکاری دوستان قدیمی دکتر مرادی نژاد و دکتر شفائی، پیشنهاد ایجاد این رشته را به دانشگاه دادیم و دانشگاه من را خیلی تشویق کرد. و بالاخره همانطور که استاد رئیس کرمی فرمود، آنقدر پیگیری کردیم تا به نتیجه رسیدیم. چون در برخی بخشها مخالفتهایی با آن میشد که یادآوری آن، ذکر مصیبت است! بههرحال این رشته راه افتاد و بسیاری از مشکلاتی که داشتیم برطرف شد. هر پروتکلی که مینوشتیم، ایرادی به آن وارد میشد. بالاخره پروتکلی بر اساس پروتکلهای آمریکا و کانادا نوشتیم و پس از ارائه مورد تصویب قرار گرفت. بهعنوان بنیانگذار این رشته در دانشگاه تهران، سرپرستی این رشته و مدیریت آن را به بنده دادند و از آن سال پذیرش دانشجوی دوره فلوشیپ را آغاز کردیم. در تمام این سالها قبولی داشتیم و همیشه هم رتبههای ممتاز از دانشگاه تهران بودهاند که جزء افتخارات بنده است. در حال حاضر رشته روماتولوژی کودکان در دانشگاه شهید بهشتی هم ارائه میشود و علاوه بر مرکز طبی کودکان و بیمارستان امام خمینی (ره) که مرکز اولیه این رشته است، دانشگاههای دیگر کشور هم پذیرش دانشجوی فلوشیپ این رشته را آغاز کردهاند. امیدواریم درجاهای دیگر نیز این رشته توسعه پیدا بکند. فعلاً تعداد ما (فوق تخصص روماتولوژی کودکان) کمتر از 20 نفر است ولی امیدواریم در سالهای آینده این تعداد بیشتر شود و هر دانشگاهی حداقل یک مرکز روماتولوژی کودکان داشته باشد. الآن فقط دانشگاههای علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی این رشته را ارائه میدهند و جاهای دیگر هنوز جان نگرفتهاند. امیدواریم این رشته در ایران توسعه پیدا کند و بچهها زمینگیر و انگل خانواده نشوند. بیماران روماتولوژیک، بیماریهای پیچیدهای دارند و فقط نیازمند تجربه و تبحر استاد هستند تا بتواند زودتر به این کودکان رسیدگی و از عوارض بیماری در آنها پیشگیری کند. خوشبختانه با داروهای جدیدی که تولیدشده، انقلابی در روماتولوژی بزرگسالان و کودکان ایجادشده و امیدواریم که در سالهای آینده از این کارهای جدید استفاده بکنیم. تاکنون فعالیتهای فوق تخصصی خوبی در این زمینه به انجام رساندهایم و اقداماتمان در مجلات خارجی انعکاس پیداکرده است. بهطوریکه مقالاتشان را به ما ارجاع میدهند چون بر روی تعداد بیماران زیادی تجربه داشتهایم و نتایج آن بر اساس پروندههای بیماران مستند است. امیدوارم فارغالتحصیلانی که در خدمتشان بودم و در این رشته تربیت شدند، بتوانند این رشته را پس از من بیشتر توسعه بدهند.
دکتر رئیس کرمی: افتخار داشتم که از دوره اینترنی تا الآن که فوق تخصص گرفتهام، بیش از 20 سال شاگرد استاد باشم. در اینجا به تعدادی از خصوصیات استاد که درواقع الگوهای تعهد حرفهای هستند و در حال حاضر همه ما و بهخصوص جوانان به آن نیاز دارند، اشاره میکنم. این خصوصیات منحصربهفرد هستند و واقعاً تعداد معدودی از افراد را داریم که اینها را رعایت میکنند. یکی از خصوصیات بارز استاد نظم است که در هر کاری اصل اولیه است. امکان ندارد که در گزارش صبحگاهی و ویزیت، استاد پنج دقیقه زودتر تشریف نیاورده باشد. ایشان قطعاً پیش از دانشجویان در بخش و کلاس حضور دارد و در مورد هر برنامهای حتی جلسات دانشگاه نیز این امر صادق است. بهعنوانمثال اگر جلسهای در دانشگاه ساعت ده قرار است برگزار شود، امکان ندارد که استاد ساعت ده و ربع یا ده و نیم برسد. درحالیکه دیر آمدن در جلسات ما روتین است. نکته بعدی در مورد جنبه بالینی کار دکتر عقیقی است. ایشان یک استاد بالینی بهتماممعنا است. حتماً دیدهاید که هنگام ویزیت بیماران، پزشکان بلافاصله سراغ برگههای آزمایش و رادیولوژی و سیتیاسکن و ام آرآی میروند و بیماران نیز متأسفانه به این رویه عادت کردهاند. درحالیکه امکان ندارد که استاد پیش از معاینه و گرفتن شرححال دقیق سراغ بیماران برود و قریب بهاتفاق موارد بر مبنای همان معاینات بالینی بر روی بیمار تشخیص میگذارد. سعی ایشان این است که چه در بررسی آزمایشگاهی و چه در درمان، کمترین هزینه بر بیمار تحمیل شود، با سادهترین درمانهای موجود که خیلی هم ارزان هستند بیماری کنترل شود و بلافاصله دنبال درمانهای آنچنانی نرود که حتی در برخی اوقات باعث رنجش بیماران میشود و برخی مواقع نیز اصرار پیدا میکنند که سراغ داروهای گرانقیمت بروند. اما استاد با صبر و حوصله و با دقت نظری که دارد، درواقع اجازه میدهد تا روند طبیعی بیماری طی شود که بتوانند کار درمان را انجام بدهد. نکته دیگر علاقهمندی ایشان به آموزش است. در درمانگاه، استاد بر اساس پروندههای مختلف آموزشی که توسط استاجرها و اینترن ها تا رزیدنتها و فلوشیپ ها به ثبت رسیده است و هر آنچه از معاینه جنبه آموزشی دارد، تکتک دانشجویان را فرامیخواند تا آن علامت و معاینه خاص را ببینند. علاوه بر آن، سلسلهمراتب آموزشی را نیز لحاظ میکند. یعنی ابتدا باید استاجر بیاید و بحث را مطرح کند، بعد اینترن، سپس رزیدنت، پسازآن فلوشیپ و درنهایت استادیاران جوانتر و سایرین. این نظم و برنامه را استاد در کارش رعایت میکند. موضوع دیگر مربوط به ارتباط استاد باهمکاران است. بارها دیدهام که وقتی بیماری از یکی از استانها به استاد ارجاع داده میشود یا پزشکی بیماری را به استاد معرفی میکند، در بسیاری از اوقات ممکن است استاد اصلاً پزشک را نشناسد. زیرا احتمالاً رزیدنت سایر دانشگاهها بودهاند که میدانند استاد عقیقی در روماتولوژی منحصربهفرد است و ازاینرو بیمارانشان را به استاد ارجاع میدهند، اما ایشان نزد بیمار چنان از آن پزشک تعریف میکند که گویی سالیان سال است با ایشان کار میکند. حتی اگر اشکالی هم در کارهای درمانی و تشخیصی باشد، به نحوی آن را اصلاح میکند که کوچکترین بحثی راجع به آن نزد همکاران پیش نیاید. نکته منحصر بفرد دیگری که در استاد وجود دارد آن است که از ابتدای کار خود تابهحال هیچگاه در بیمارستان خصوصی کار نکرده است و من بارها دیدهام که بیمارانی که خدمت استاد میآیند، از گروههای مختلف اجتماعی، از آدمهای بسیار متمول تا آدمهای بسیار فقیر هستند. این در حالی است که قریب بهاتفاق متمولین اکراه دارند که بیایند و در بخش دولتی بستری شوند، اما بارها دیدهام که استاد به آنها میگوید ''اگر میخواهید من شما را ببینم، به اینجا بیایید.'' بسیاری از آنها هم بهاجبار میآیند، چون میخواهند بیمارشان را استاد ببیند و علیرغم تأکیدی که به استاد دارند تا هر کجایی که میگوید و هرچقدر که بخواهد به او بدهند، ولی ایشان در پاسخ میگوید ''فقط بیمارستان امام'' و این نکته بسیار جالبی است. نکته دیگری که لازم میدانم بگویم بحث بهروز بودن استاد عقیقی است. استاد صبحهای زود از خواب بیدار میشود و معمولاً ویزیت ما بین ساعت شش تا شش و نیم انجام میشود و البته مواقعی نیز ساعت پنج شروع میشد. ایشان با خواهش بنده لطف کرد و قبول کرد که ویزیت ساعت شش انجام شود تا رزیدنتها و فلوشیپ ها راحتتر باشند ولی خود استاد پیشازاین زمان حضور دارد و راجع به بیماران آن روز، نکتههای جدید را چه در کتاب و چه در منابع اینترنتی جستجو میکند و آخرین مقالات روز را مطالعه میکند. درواقع، تمام تلاش ایشان بر آن است که در مواجهه با بیماران بهروز باشد تا برای دانشجو و رزیدنت و فلوشیپ حرف جدیدی در آموزش داشته باشد. این نکاتی بود که لازم میدانستم حتماً بگویم . بسیاری از خصوصیات دیگر هم وجود دارد که برخی از آنها کاملاً خصوصی است و شاید خود ایشان هم برای بیان آنها راضی نباشد. بنابراین به این موضوعات ورود نمیکنم، اما سعی کردم تا به بحثهای کلی که نیاز امروز دانشگاه، همه جامعه و همه پزشکان است، تأکید داشته باشم تا انشاالله بتوانیم عبرت بگیریم و استفاده بکنیم. آقای دکتر عقیقی شما در بسیاری از امور مانند راهاندازی رشته فوق تخصصی روماتولوژی کودکان آغازکننده و پیشتاز بودید و آغاز یک کار در مقایسه با ادامه آن، انرژی مضاعفی میطلبد. این انرژی و نیروی سرشار را از کجا میآورید؟ واقعاً نمیخواستم بگویم ولی میگویم، چراکه خودستایی شیوه من نیست. چون دیوار باغ گل به دامن دارم اما من خار بر سر میزنم. تمام موفقیتهای من مسئولش ایشان است. (اشاره به همسرش) شما فکر کنید خانمی غرق در زندگی بسیار راحتی در تهران باشد. او را با اتومبیل ببرند و بیاورند و نوکر و کلفت و زندگی خوب داشته باشد، بعد بیاید با یک دانشجوی یکلاقبایی که حداکثر درآمدش ماهی 150 تومان است، در یک اتاق بنشیند و زندگی کند. من مدیون ایشان هستم، چراکه بهعنوان یک همسر خوب توانسته به من انرژی دهد. چه در خوشیها و چه در سختیها و مشکلات زندگی، چه در بیماریها (من بسیار بیمار میشدم.) و چه با دست خالی با من با آبروداری زندگی کرد. چون به علت عشقی که به آموزش، یاددادن و یادگرفتن داشتم، فرصت آنکه به زندگی برسم نداشتم. حتی به قول همسرم نمیدانم گوشت کیلویی چند است. چون در این 60 سال ایشان رفته و تهیه کرده است. بااینکه خودش مریض است و آسم دارد، واقعاً زندگی را به بهترین نحو ممکن چرخانده و بچههایی شایسته را تربیت کرده و تحویل اجتماع داده است. علاوه بر اینکه خداوند همیشه به من کمک کرده و در مشکلات همیشه به او پناه بردهام و نجاتم داده است، فقط و فقط همه انرژی من از خانمم است. او مشوق من بوده است، چه در شکستها که من را پایدار نگهداشته است، چه در موفقیتهایم که ایشان در آنها سهیم بوده است و چه در زندگی سختی که داشتیم. ما خیلی سختی کشیدیم و اگر بگویم، ذکر مصیبت است و اشک جلوی چشمتان را میگیرد. در دوره دانشجویی بسیار سختی کشیدیم. او دختری از یک خانواده مرفه بود که در این زندگی دانشجویی، حتی در نوشتن جزوههایم به من کمک میکرد و شبهایی که من امتحان داشتم، زیر بعضی از مطالب مهم خط میکشید، یک جزوه 500 صفحهای را برای من در 50 صفحه خلاصه میکرد و من از آن استفاده میکردم و موفق میشدم. موفق که میشدم، خوشحال به خانه میآمدم. در کارنامه دانشکده پزشکی اکثر نمراتم 19 یا 20 بود. ایشان به من کمک میکرد و واقعاً با من ساخت و تحملم کرد. من دو و نیم صبح بیدار میشوم و مراقبم که صدای من ایشان را از خواب بیدار نکند. ولی میدانم که بیدار است. تا زمانی که من بیدارم بیدار است و اگر میخواهد تلویزیون نگاه کند صدایش را کم میکند. تا وقتی بچهها بودند، غذایشان را تهیه میکرد و آنها را به مدرسه میبرد. بعد از اینکه در دانشگاه قبول شدند و ازدواج کردند، حالا به نوهها میرسد و علاوه بر آن، زندگی آنها را تأمین میکند. به هر شکلی چه ازنظر فکری و چه ازنظر جسمی در عرض این 60 سال به من کمک کرده است. خدا واقعاً به ایشان سلامتی بدهد و همیشه دعایش میکنم تا عاقبتبهخیر شود. خدای من، خانم من، دوستان و فامیلهای دلسوزی که داشتم، من را تشویق میکردند و به خاطر حمایتهایشان از همه آنها ممنونم. اگر قرار باشد تنها یک توصیه برای زندگی بهتر داشته باشید، آن توصیه کدام است؟ به دوستان میگویم سحرخیز باش تا کامروا باشی. برای اینکه این را از استاد قریب آموختم و او هم این را از اساتید ایرانی خود دیده و آموخته بود. استادی داشتم که اولازهمه میآمد و برای خودش در دفتر مینوشت دکتر قاضی وکیلی حاضر! حالا فکر کنید او که رئیس بخش و تحصیلکرده سوئیس بود، پیش از همه زیردستانش در محل کار حاضر میشد. من از او سحرخیزی را یاد گرفتم و پسازآن، استاد قریب را دیدم. انگار رسم قدیمیها اینطور بوده که سحرخیز باشند، چراکه وقتی سحرخیز هستید، راحت تر زندگی میکنید. من دو و نیم صبح بیدار میشوم، ساعت چهار صبحانه میخورم و پنج صبح از منزل حرکت میکنم و به بیمارستان میروم. در آنجا در خدمت دیگر اساتید، بیماران را ویزیت میکنیم و به گزارش صبحگاهی و همچنین به درمانگاه میرویم. من سعی میکنم برای انجام کارهای دانشگاه یا وزارتخانه و یا هرجایی که مراجعه میکنم، خودم را زودتر برسانم. همیشه میگویند میزبان قبل از مهمان باید حاضر باشد ولی من مهمانی هستم که قبل از میزبان میروم و مینشینم و کارها را ترتیب میدهم تا تأخیری در امور مردم ایجاد نشود. همیشه میگویم تا میتوانید به دیگران کمک کنید. الآن در سن 84 سالگی و باوجوداینکه دو بار انفارکتوس کردهام، کار را رها نمیکنم و هر چه اساتید به من میگویند استراحت کن، نمیتوانم. هر چه خانم اصرار میکند که چند روزی در خانه بمانم و استراحت کنم نمیتوانم. لذت من در این است که تا زمانی که زنده هستم، کار و خدمت به مردم بکنم که همه آن را مدیون خانمم هستم. همه زندگی من را خانمم اداره میکند و هیچ اطلاعی از اینکه چه میکند و چگونه خرج میکند، ندارم. خدا توفیقش دهد و سلامتش بدارد که اجر اخروی کارهایش با خداست. خانم تولایی چطور با استاد آشنا شدید؟ ایشان یکی از منسوبین خیلی دور ما است. نوه دایی مادربزرگم و اصالتاً کرمانشاهی است. در آغاز سال سوم دانشکده بود که باهم آشنا شدیم. چه شد که دکتر عقیقی را بهعنوان همسر خود انتخاب کردید؟ چون پدرم یکی از تجار معروف تهران بود، خیلی دوست داشت که من را به یکی از همکاران تاجر خود در بازار بدهد. باور کنید در عرض سه ماه، شش خواستگار داشتم. ولی پدرم باوجوداینکه مذهبی و قدیمی بود، مثل پدرهای زمان حاضر با من مشورت کرد و من ایشان را انتخاب کردم. البته میدانستم که باید مراحل سختی را طی کنم ولی ایشان را انتخاب کردم. آن موقع چند سال داشتید؟ در حال حاضر چند فرزند و نوه دارید و به چهکاری مشغولاند؟ 13 سال داشتم که عقد کردیم ولی چون سنم کم بود دو سال خانه پدرم بودم. قرار بود تا پایان تحصیلاتم، در تهران و نزد پدر و مادرم باشم ولی مسئلهای پیش آمد و دکتر مجبور شد با آن زندگی محقری که داشت من را با خود ببرد. به خاطر دارم که در منزلمان، حوض یخ میبست و من باید با قندشکن یخ حوض را میشکستم تا ظرف و لباسهای استاد را بشویم. خیلی سختی کشیدیم. فارغالتحصیل که شد برای گذراندن طرحش به شرکت نفت در مسجدسلیمان رفت. آن موقع، خداوند دختر اولم را که متولد 40 است، به ما داد. او الآن 53 ساله است و دو دختر 20 و 28 ساله دارد. قبولی دختر اولم در دانشگاه با انقلاب فرهنگی مصادف شد. فقط لیسانس زبان دارد که از آنهم استفاده نمیکند، چون دو فرزند پشت سر هم آورد. فرزند اولش 30 سال دارد و برای ادامه تحصیل مدت شش سال است که به آمریکا رفته است و فرزند دوم وی، دو سال پیش با یکی از همکلاسیهای خود در دانشکده پزشکی آشنا شد و ازدواج کرد. دختر دومم 50 ساله و دندانپزشک است و تخصصش در رشته بزرگسالان است و دامادم متخصص دندانپزشکی اطفال است. آنها دو پسر دوقلو و یک دختر دارند . دوقلوها امتحان تافل دادهاند و به همراه نامزدهای خود، با اخذ بورسیه در کانادا و آمریکا زندگی میکنند. دخترش هم 20 سال دارد و دانشجوی سال چهارم دندانپزشکی است. با مروری بر خاطرات گذشته، زندگی با استاد عقیقی چگونه بود؟ دکتر طی سالهای تحصیل خیلی زحمت کشید و من مانع مطالعهاش نشدم. او به سفرهای علمی در اروپا، آمریکا و ژاپن میرفت و من میگفتم بهتر است بچهها را نگهدارم. ولی بچهها که ازدواج کردند و رفتند، در مسافرتهای علمی همراهش هستم. در جمع خانواده خودم و همسرم و در مقایسه با برادران و خواهران خودم و برادران ایشان، خیلی افتخار میکنم که چنین همسری دارم. البته بهقولمعروف ''مشک آن است که خود ببوید'' ولی همسر من چه در فامیل عقیقی و چه در فامیل تولایی اول است. چه عامل و نیرویی باعث شده که در طول تمام این سالها که سختیهای آن کم نبوده است، مانند یک دوست خوب، همراه و یاور استاد باشید؟ هیچوقت خسته نشدید؟ هیچوقت، چون با عشق زندگی میکردم. زمانی که من یخ حوض را میشکستم برایم خیلی کار راحتی بود که لباسهای ایشان را بشویم. درصورتیکه آنقدر هوا سرد بود که لباس ایشان یخ میزد. یک علاءالدین داشتیم که هم روی آن غذا میپختم و هم اتاق را گرم میکرد. به انگلیس هم که رفتیم، بورسیه شدند و فرزند اول خود را بهسختی در آنجا بزرگ کردم ولی موقع تولد فرزند دومم که الآن دندانپزشک است، همسرم از سوی شرکت نفت شاغل در هلالاحمر بود و اوضاعمان بهتر شده بود. آقای دکتر رئیس کرمی، اگر پرسش دیگری از استاد دارید مطرح فرمایید. دکتر رئیس کرمی: اگر استاد عقیقی توصیههای خود را به استادان و دانشجویان جوان بفرمایند، خیلی خوب است. توصیه من به نسل جوان این است که اگر لباس مقدس پزشکی را میپوشند، به فکر درست کردن زندگی آنچنانی نباشند. یقین بدانید که هیچ پزشکی در دنیا از گرسنگی نمرده است، یعنی تاریخ پزشکی نمیگوید که یک پزشک از بیپولی گرسنگی کشید. بله دوره دانشجویی دوره سختی است، گرسنگی و بدبختی دارد، بیداری و کتک خوردن دارد و همه اینها را انسان تحمل میکند ولی اگر وجدان داشته باشد، آیندهاش تأمین است. بنابراین رشته پزشکی رشتهای نیست که انسان فکر کند میتواند عنوان آن را بگیرد، به خاطر درآمدش سراغش برود و یا خدایناکرده از آن سوءاستفاده بکند. درواقع اگر انسان بخواهد زندگی درستی بکند، آنچنان پولدار نمیشود. مرحوم استاد قریب وقتیکه فوت کرد، مگر پولی از خودش بهجای گذاشت؟ در اواخر زندگی، خانه بسیار محقری در شمیران خریده بود که هنوز هم هست. پزشک با جان انسانها سروکار دارد. در حدیثی آمده است که '' العلم علمان، علم الادیان و علم الابدان '' یعنی اول بدن سالم باید داشته باشیم تا بتوانیم دین درستی داشته باشیم. این دو اصل را همیشه در نظر داشته باشیم و خداوند ناظر است که من همیشه آن را در نظر دارم. دانشجوی پزشکی باید بر این باور باشد که میخواهد آدم این مردم شود، به آنها خدمت بکند و جسمشان را سالم نگه دارد تا دینشان هم سالم بماند. بدینصورت چیزی کم نمیآورد مگر اینکه از راهش منحرف شود. این در حالی است که انحراف در هر رشتهای که باشد، در پزشکی به قیمت جان انسانها تمام میشود. یعنی اگر خوب درس نخوانم و بیماری را درست تشخیص ندهم، نتیجه آن روی بیمار معلوم میشود و در قبال آن باید فردا جوابگو باشم. در درگاه الهی هم اگر جان یک انسان را نجات بدهید، انگار جان همه انسانها را نجات دادهاید. اگر یک انسان به علت بیسوادی من از بین برود، مثل این است که همه انسانها را با دست خودم کشتهام و این مکافات دارد. استدعایم این است که دانشجویان پزشکی به پیشکسوتان خود توجه کنند و تاریخچه زندگی آنها را مطالعه کنند. اکثر اینها و خود من که کوچکترینشان هستم با سختی زندگی کردیم و چون زندگی سخت داشتهایم، میدانیم که به مردم چه میگذرد. رفتار پزشکان و اساتید پیشکسوت را دیدهایم و در عالم خلوت و خدمت نظارهگر کارهای آنها بودهایم. پزشکان به فکر جمع ثروت نباشند و فکر اینکه خیلی سریع از پلهها بالا بروند، باعث میشود که زمین بخورند. بنابراین باید یکییکی پلهها را طی کنند، صحیح درس بخوانند و صحیح در محضر استادان خود حاضر شوند. کارها را صحیح یاد بگیرند و سابقه بیمارانشان را درست ثبت کنند، صحیح آزمایش بنویسند، صحیح تشخیص دهند، صحیح دارو تجویز کنند و صحیح پیگیر بیمار باشند. با بیمار مانند دوست خانوادگی باشند تا وقتی به نزدشان میآید، احساس آرامش بکند، احساس کند که به خانه خودش رفته است و حس کند که مانند پدری مهربان به او توجه دارد. متأسفانه الآن برخی از همکاران ما به علت کار و مشغله زیاد این فرصت را پیدا نمیکنند و نسل جوان پزشک ما ممکن است خدایناکرده به انحراف کشیده شوند و کارهای بیخودی را که باید از آنها بپرهیزند، انجام دهند. مثلاً جراحی که در حیطه کار آنها نیست، انجام دهند و دست به کارهای خلاف دیگر بزنند. ما در یک مملکت اسلامی زندگی و از دستورات شرع پیروی میکنیم. امیدوارم نسلی که میآید، خدا را حاضر و ناظر بر کار خود بداند و اگر همین جملهای که عرض کردم در نظر همه ما باشد، یقین بدانید که کمتر یا اصلاً دچار انحراف نمیشویم و به فکر خدمت میافتیم.
استاد با توجه به اینکه 80 سال از عمر دانشگاه علوم پزشکی تهران میگذرد، احساستان نسبت به این دانشگاه که عمری را برای آن صرف کردید چیست؟ و آیا کار مهمی هست که فکر کنید انجام ندادهاید و اقدامی هست که بخواهید برای این دانشگاه انجام دهید؟ الحمدالله از سال 1313 که دانشگاه تهران افتتاح شد و خارجیها آمدند و آن را اداره کردند، همیشه در حال پیشرفت بوده است.همیشه نام دانشگاه تهران در همهجای دنیا میدرخشد و وقتی میگویید دانشجوی دانشگاه تهران هستید، آن را به رسمیت میشناسند. هیئترئیسهای که دانشگاه علوم پزشکی تهران را اداره میکند، باید حاضر و ناظر بر وضع دانشگاه باشد و به حرف اساتید گوش بدهد. در سالهای اخیر که پیشرفت دانشگاه تهران و بخصوص دانشگاه علوم پزشکی تهران بینظیر بوده، بیشترین تعداد مقالاتی که در مجلات رسمی ISI به ثبت میرسد، متعلق به این دانشگاه است و اساتیدی که در اینجا تربیتشده و تعدادی از آنها در خارج از کشور و تعدادی دیگر در ایران هستند، درخشانترین اساتید دانشگاهها هستند. بههرحال دانشگاه تهران، دانشگاه مادر است و ما هر کاری که بکنیم برای دیگران الگو میشویم. دانشگاه در این 45 سالی که افتخار همکاری با آن را داشتهام، (از استادیاری شروع کردم و الآن هم استاد بازنشسته شدهام.) افتخارات زیادی کسب کرده است و پیشرفتهای آن طوری بوده که همواره موردتوجه مسئولین ردهبالا و مخصوصاً مقام معظم رهبری قرارگرفته است. همیشه هم اساتید آن تشویق شدند و دلیلش هم این بوده که کارهای آنها، واقعاً شایان تقدیر است. زمانی آرزو داشتم که بیایم و از کنار نردههای دانشگاه تهران رد شوم. همان سالی که کنکور دادم برای درس خواندن به اینجا میآمدم و سرانجام یک روز وارد آن شدم. الآن در مقام معلم بازنشسته دانشگاه احساس افتخار میکنم. معلمی دانشگاه افتخار بزرگی برای ما و هرکسی است که در دانشگاه خدمتی انجام داده است. در دوران اخیر و مخصوصاً در دوران ریاست دکتر لاریجانی دانشگاه بهشدت پیشرفت کرد و دوستان دیگر مانند دکتر جعفریان و همکارانشان نیز در این پیشرفت مؤثر بودند. کار بسیار شایستهای که اخیراً انجام شد، انتخاب رئیس دانشکده پزشکی بر اساس رأی اساتید بود. یعنی این انتخاب طوری نبود که انتصابی باشد. جلسهای تشکیل شد و در آن از تمام اساتید دعوت شد. گفتند ''چه کسی میخواهد رئیس دانشکده بشود؟'' چند نفر داوطلب شدند و قرار شد از اینها مصاحبهای بگیریم. همه اساتید برجسته بودند و از آنها خواستیم که پروتکل و برنامه کاری خود را بیان کنند. برنامه را دیدیم و با آنها مصاحبه کردیم. دو نفر را به رئیس دانشگاه برای اولین بار معرفی کردیم و رئیس دانشگاه هم از میان آنها، یک نفر را انتخاب کرد. بنابراین رییس دانشکده پزشکی، منتخب اصلی اساتید دانشگاه علوم پزشکی تهران است، دردشان را گوش میدهد و مشکلاتشان را حل میکند و سعی دارد تا مشکلات بیمارستانها را رفع کند. بنابراین دانشگاه پیشرفت خوبی داشته است و رشتههای تخصصی و فوق تخصصی آن در ایران بینظیر است. خوشبختانه اساتید این دانشگاه در هر بخشی که هستند، خدمات خوبی به دانشگاه کردند و آن را توسعه دادند. بنده که کوچکترینشان هستم ولی همه اساتید در هر رشتهای که هستند، سعی میکنند تا بیشازپیش در حیطه تخصصی خود کار انجام دهند. افتخارم این است که دکتر رئیس کرمی که در خدمتش هستم و یکی از چهرههای عزیز است، الآن دارد میدرخشد و نهتنها بخش کودکان بیمارستان حضرت ولیعصر (عج) را اداره میکند و به درد همه گوش میدهد، بلکه درجاهای دیگر هم مسئولیت دارد و با همه گرفتاری که دارد، هیچگاه پیش نیامده که از وقت دانشگاهی خود بکاهد. خدا به همه ما توفیق بدهد تا نسبت به خانهای که در آن زندگی میکنیم تا زمانی که زنده هستیم، خدمت بکنیم. دانشگاه خانه ماست و همه ما میخواهیم خانهمان را آباد کنیم. استاد از شما و همسر عزیزتان و آقای دکتر رئیس کرمی که وقت ارزشمندتان را در اختیار ما گذاشتید، واقعاً ممنونیم. از شما و مسئولین محترم جناب دکتر پارساپور و همکاران روابط عمومی، سرکار خانم صادقی، سرکار خانم نوروزی، سرکار خانم موسوی و سایر دوستان که نامشان را نمیآورم و از آنها عذر میخواهم، متشکرم. امیدوارم انشاالله این جلسات ادامه داشته باشد و از این شمعهایی که در حال خاموشی هستند استفاده بشود تا نسل جوان بداند که دانشگاه علوم پزشکی تهران چگونه رشد کرده است و آن را چه کسانی نگهداشتهاند و امروز که این دانشگاه میدرخشد، نتیجه زحمت آنهایی بوده که شب و روزشان را وقف توسعه تدریس و توسعه آن کردهاند. موفق باشید./ق خبرنگار: زهرا صادقی عکاس: مهدی کیهان
(+فیلم) طلایه داران دانشگاه/ دکتر عقیقی: تازنده هستم راه استاد قریب را ادامه می دهم
(+فیلم) طلایه داران دانشگاه/ دکتر عقیقی: تازنده هستم راه استاد قریب را ادامه می دهم
آدرس کوتاه :
آخرین اخبار
همزمان با فرارسیدن دهم ذیالحجه، روز عید سعید قربان، روزِ ذبح نفس و اوجِ کمالِ انسانی، این عید خجسته را به خانواده بزرگ دانشگاه شیراز تبریک عرض مینماییم. عید قربان، عیدِ سربلندی در آزمونِ معرفت و روزِ تجلیِ ارادهی انسان برای بریدن از هر آنچه غیر...
دکتر عباس عباسی بهعنوان مدیر امور هیئتعلمی و مدرسان دانشگاه شیراز منصوب شد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، طی حکمی از سوی معاون آموزشی دانشگاه، دکتر عباس عباسی استاد مدیریت دانشگاه شیراز بهسمت مدیر امور هیئتعلمی و مدرسان دانشگاه منصوب شد. در...
دکتر سیدامیر خسرویفرد، بهعنوان مدیر توسعه و تعالی آموزشی دانشگاه شیراز منصوب شد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، طی حکمی ازسوی معاون آموزشی دانشگاه، دکتر سیدامیر خسرویفرد، دانشیار مهندسی مکانیک جامدات دانشگاه شیراز بهعنوان «مدیر توسعه و تعالی...
دکتر یوسف مظاهری رودبالی، به سمت مدیر امور آموزشی دانشگاه شیراز منصوب شد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، طی حکمی ازسوی معاون آموزشی دانشگاه شیراز، دکتر یوسف مظاهری رودبالی، دانشیار مهندسی مواد دانشگاه، به سمت مدیر امور آموزشی دانشگاه شیراز...
روابطعمومی دانشگاه شیراز، بهعنوان «روابطعمومی منتخب سال ۱۴۰۴ در استان فارس» شناخته شد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، همزمان با آیین گرامیداشت هفته روابطعمومی و ارتباطات در استان فارس، از روابطعمومی دانشگاه شیراز بهعنوان «روابطعمومی...
آیین گرامیداشت روز مقاومت، ایثار و پیروزی در دانشگاه شیراز برگزار شد. به مناسبت سوم خردادماه، سالروز حماسه آزادسازی خرمشهر، مراسم «گرامیداشت روز مقاومت، ایثار و پیروزی» بههمت معاونت فرهنگی و اجتماعی دانشگاه شیراز، با حضور پرشور دانشگاهیان برگزار...
ای دوّمین محمد و ای پنجمین امام از خلق و از خدای تعالی تو را سلام چشم و چراغ فاطمه خورشید هفت نور روح و روان احمد و فرزنـد چـار امــام گریند در عزای تو پیوسته مرد و زن سوزند از برای تو هر لحظه خاص و عام راحت شدی ز جور و جفای هشام دون آندم که گشت عمر...
امیرحسین شاهسوندی، دانشجوی دانشگاه شیراز، مقام نخست مسابقات دوی ۲هزارمتر دانشجویان دانشگاههای استان فارس را از آن خود کرد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، در آستانهی سالروز حماسه افتخارآفرین آزادسازی خرمشهر، مسابقات دوی ۲هزارمتر دانشجویان...
دکتر محمدمهدی ظرافت بهعنوان رئیس دانشکده فناوریهای نوین دانشگاه شیراز منصوب شد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، طی حکمی ازسوی رئیس دانشگاه، دکتر محمدمهدی ظرافت، دانشیار نانوفناوری مهندسی شیمی، بهعنوان رئیس دانشکده فناوریهای نوین دانشگاه شیراز...
نخستین جلسه شورای راهبری «محکم» در دانشگاه شیراز برگزار شد. بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، نخستین جلسه شورای راهبری محکم ( مدیریت حل کلان مسائل کشور)، روز سیام اردیبهشت ۱۴۰۵، با حضور رئیس دانشگاه شیراز، معاون پژوهش و فناوری و مدیر امور فناوری...
در بازدید مدیرعامل شرکت برق منطقهای فارس و هیئتهمراه از موزه تاریخ طبیعی و تکنولوژی دانشگاه شیراز، بر راهاندازی نیروگاه خورشیدی در فضاهای تکمیلنشده این موزه، بهمنظور توسعه انرژیهای پاک و آموزش بهینهسازی مصرف تأکید شد. بهگزارش روابطعمومی...
بهگزارش روابطعمومی دانشگاه شیراز، آیین بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و حکیم عمر خیام با عنوان «در سایهی حماسه، درنگ و پرسشگری»، عصر دوشنبه ۲۸ اردیبهشتماه ۱۴۰۵، در تالار فجر دانشگاه شیراز برگزار شد. این مراسم که در راستای تبدیل به دانشگاه مدنی و...