بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم. به گزارش خبرگزاری حیات، جنگی که در شهریور 1359 توسط دیکتاتور معدوم عراق، صدام حسین به مردم ایران تحمیل شد، ظهور اسطوره هایی رادر پی داشت که غیر از تاریخ صدر اسلام، در هیچ برهه ای از تاریخ بشر نشانی از آنها نیست و امروز مصادف است با سالروز شهادت یکی از همین اسطوره ها، فرمانده لشکر 17 علی بن ابیطالب «مهدی زین الدین» به همین بهانه مروری داریم بر زندگی این فرمانده دلیر: مهدی در سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده ای مذهبی ، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع درتهران دیده به جهان گشود ،مادرش بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود و برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصا هنگام شیر دادن فرزندانش برایش فرضیه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می داد. نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او در دوران کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. مهدی پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می کرد و در دوران تحصیلات متوسطه اش به لحاظ زمینه هایی که داشت با مسائل سیاسی و مذهبی آشنا شد و در این مدت با شهید محراب آیت الله مدنی مانوس بود، روح تشنه خود را با نصایح ارزنده و هدایتگر آن شهید بزرگوار سیراب نمود و در حساس ترین دوران جوانی به هدایت ویژه ای دست یافت و به همین دلیل از حضرت آیت الله مدنی بسیار یاد می کرد و رشد مذهبی خود را مدیون ایشان می دانست. در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی، پدر برای بار دوم از خرم آباد به سقز تبعید گردید. این امر باعث شد تا مهدی که خود در مبارزات نقش فعالی داشت دوری پدر را تحمل کند و سهم پدر را نیز در مبارزات خرم اباد بر دوش کشد. وی در ادامه مبارزات سیاسی دوران دبیرستان، کینه عمیقی نسبت به رژیم پهلوی پیدا کرد و زمانی که حزب رستاخیز شروع به عضو گیری اجباری نمود شهید زین الدین به عضویت این حزب در نیامد و با سوابقی که از او داشتند از دبیرستان اخراجش کردند و به ناچار برای ادامه تحصیل با تغییر از ریاضی به طبیعی موفق به اخذ دیپلم گردید و در کنکور سال 1356 شرکت کرد و ضمن موفقیت توانست رتبه چهارم را در بین پذیرفته شدگان دانشگاه شیراز بدست آورد. این امر مصادف با تبعید پدرش به جرم حمایت امام خمینی(ره) از خرم آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصیل و ورود جدی تر او در سنگر مبارزه پدرش شد. پس ازمدتی پدر شهید زین الدین از سقز به اقلید فارس تبعید شد و در این ایام که مصادف با جریانات انقلاب اسلامی بود، پدر با استفاده از فرصت پیش آمده، مخفیانه محل زندگی را به قم انتقال داد. مهدی نیز همراه سایر اعضای خانواده ، از خرم آباد به قم آمد و در هدایت مبارزات مردمی نقش موثری را عهده دار شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی جزو اولین کسانی بود که جذب نهاد مقدس جهاد سازندگی شد و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قم، برای انجام وظیفه شرعی و اجتماعی خود و حفظ و حراست از دست آورده های خونین انقلاب، به این نهاد مقدس پیوست. مهدی ابتدا در قسمت پذیرش و پس از آن به عنوان مسوول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظیفه کرد. شهید زین الدین در زمان مسئولیت خود در واحد اطلاعات که همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه های پیچیده ضد انقلاب در شهر خون و قیام «قم» با ابزار نقش فعال خود با برخورداری از بینش عمیق سیاسی، در خنثی کردن حرکتهای انحرافی و ضد انقلابی گروهکهای آمریکایی نقش بسزایی داشت. شهید زین الدین در عملیات بیت المقدس مسئولیت اطلاعات عملیات قرار گاه نصر را به عهده داشت و به خاطر لیاقت، ایمان و خلوص استعداد رزمی و شجاعت فراوان در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ علی ابن ابیطالب (ع) که بعد ها به لشگر تبدیل شد، انتخاب گردید. در این عملیات لشگر علی ابن ابیطالب(ع) جزو یگانهای مانوری و خط شکن بود و به حول قوه الهی و با قدرت فرماندهی و هدایت ایشان در بکارگیری صحیح نیروها و موفقیت آن یگان در این عملیات بعد ها این تیپ، به لشکر تبدیل شد. لشکر مقدس علی ابن ابیطالب (ع) در تمام صحنه های نبرد سپاهان اسلام خط شکن و به عنوان یکی از یگانهای همیشه موفق، نقش حساس و تعیین کننده ای را بر عهده داشت، صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به یاد ماندنی این یگان، همگام با سایر یگانها در عملیات پیروزمندانه خیبر بسیار مشهور است. هنگامی که دشمن از هوا و زمین و با انواع جنگ افزار ها و هواپیماهای توپولوف و مین و بمبهای شیمیایی و پرتاب یک میلیون و دویست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزایر جنوبی مجنون را آماج حملات خویش قرار داده بود او و یگان تحت امرش مردانه و تا آخرین نفس جنگیدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزایر را حفظ کردند. ویژگی های اخلاقی از خصوصیات بارز او شجاعت و شهامت بود ، خط شکنی های شبهای عملیات و جنگیدن با دشمن درروز و مقاومت در برابر سخت ترین تانکها به خاطر روحیه بود ، روحیه ای که اساس و بنیان آن برایمان و اعتقاد به خدا استوار بود و مجاهدت دائمی او برای خدا بود و هیچگاه اثر خستگی روحی در وجودش دیده نمی شد. شهید زین الدین در کنار تلاش بی وقفه اش از مستحبات غافل نبود و اعتقاد داشت که جبهه های نبرد، مکانی مقدس است و انسان در این مکان، به خدا تقرب پیدا می کند و همیشه به رزمندگان سفارش می کرد به تزکیه نفس و جهاد اکبر بپردازند. او همواره سعی می گرد همیشه با وضو باشد و به نماز اول وقت توجه بسیار داشت و با قرآن مجید مانوس بود و به حفظ آیات آن می پرداخت. به دلیل اهمیتی که برای مسائل معنوی قائل بود، نماز را با تانی و خلوص مخصوصی به پا می داشت، فردی سراپا تسلیم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبی از همان دوران کودکی در زندگی مهدی متجلی بود،با علاقه خاصی به بسیجی ها توجه می کرد. محبت این عناصردر دل او جایگاه ویژه ای داشت و برای رسیدگی به وضعیت نیروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحد ها ، یگانها و مقر های لشکر سرکشی می نمود و مشکلات آنان را رسیدگی و پیگیری می کرد. همواره به برادران سفارش می کرد که نسبت به آنها بدهکار بدانند و یقین داشته باشند که آنها حق بزرگی بر گردن ما دارند. شیفتگی و محبت ویژه ای به اهل بیت عصمت و طهارت داشت و باشناختی که از ولایت فقیه داشت از صمیم قلب به امام خمینی(ره) عشق می ورزید و با قلبی مملو از اخلاص، ایمان و علاقه از دستورات و فرامین آن حضرت تبعیت می نمود. به دقت پیام ها و سخنرانی های ایشان را گوش می کرد و سعی داشت که همان را ملاک عمل خود قراردهد و از حدود تعیین شده به هیچ وجه تجاوز نکند. اموال بیت المال برای شهید زین الدین از اهمیت خاصی برخوردار بود و همواره در مسئولیت و جایگاهی که قرار داشت نهایت دقت خود را به کار می برد تا اسراف و تبذیر نشود، بارها می گفت: در مقابل بیت المال مسئول هستیم،در استفاده از نعمت های الهی و حتی غذای روزمره میانه روی می کرد. او خود را آماده رفتن کرده بود و همواره برای کم کردن تعلقات مادی تلاش می کرد. ایثار و فداکاری او در تمام زمینه ها، بیانگر این ویژگی و خصوصیتش بود برای اخلاص و تعهد آن شهید کمتر مشابهی می توان یافت. او جز به اسلام و انجام تکلیف الهی خود نمی اندیشید و در مناجات و راز و نیازهایش این جمله را بارها تکرار می کرد" ای خدا ! این جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن ، فقط اسلام را پیروز کن" از آن جا که برادران ، ایشان را به عنوان الگویی برای خود قرار داده بودند، سعی می کردند اخلاق و رفتارشان مثل ایشان باشد. او شخصیتی چند بعدی داشت: شخصیتی پرورش یافته در مکتب انسان ساز اسلام . خیلی ها شیفته اخلاق، رفتار و مدیریت و فرمااندهی او بودند و او را چون برادر بزرگتر و معلم اخلاق می دانستند زیرا او قبل از آنکه لشکر را بسازد، خود را ساخته بود و اخلاق و رفتار او با توجه به اقتضای مسئولیتهای نظامی اش که دارای صلابت و قدرت خاصی بود، زمانی که با بسیجیان مواجه می شد برادری صمیمی و دلسوز برای آنها بود. شهید زین الدین در زمینه تربیت کادرهای پرتوان یا مسئولیتهای مختلف لشکر به گونه ای برنامه ریزی کرده بود که در واحد های مختلف ، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. او یکی از فرماندهان محبوب جبهه ها به شمار می آمد فرماندهی که نور معرفت ، تقوا ، صبر واستقامت سراسر وجودش را فرا گرفته بود و این نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود چنانچه گفته می شد 70% نیروهای پاسدار و بسییجی آن لشکر ، نماز شب می خواندند. نحوه شهادت در آبان سال 1363 شهید زین الدین به همراه برادرش مجید که مسووول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشکر علی ابن ابیطالب(ع) بود جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران بسمت سردشت حرکت می کنند. در آنجا به برادران می گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم که خودم و برادرم شهید شدیم، موقعی که عازم منطقه می شوند، راننده شان را پیاده کرده و می گویند: خودمان می رویم، حتی در مقابل درخواست یکی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنها، برادر مهدی به او می گوید: اگر شهید شوی، ما نمیتوانیم جواب عمویت رابدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می توانیم بدهیم. فرمانده محبوب بسیجی ها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه ها و شرکت درعملیات و صحنه های افتخار آفرین، در درگیری با ضد انقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاکی به پرواز در آمد. مهدی در قاب خانواده حوصله ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. «آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. گفت :«اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه». بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده. چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم:«مادر!چرا بی خبر؟» گفت: « به دلم افتاد که باید بیام » مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت:«بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه.» جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم «نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس.» نرفت. ماند مغازه را بگرداند. یکی دو بار که رفت دیدار امام ، تا چند روز حال عجیبی داشت . ساکت بود . مینشست و خیره میشد به یک نقطه . میگفت : آدم وقتی امام رو میبینه ، تازه میفهمه اسلام یعنی چه . چقدر مسلمون بودن راحته. چقدر شیرینه.میگفت : دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمیتونه آرامششو بهم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش ، توی دل ما بود وضع غذا پختنم دیدنی بود.برایش فسنجان درست کردم . چه فسنجانی! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم که سیاه شده بود.برنج هم شور شور .نشست سر سفره . دل تو دلم نبود . غذایش را تا آخر خورد . بعد شروع کرد به شوخی کردن که : چون تو قره قوت دوست داری ، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا. چندتا اسم هم برای غذایم ساخت ؛ ترشکی ، فسنجون سیاه . آخرش .گفت : خدا رو شکر . دستت درد نکنه. ناهار خونه پدرش بودیم. همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم.چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده. مهدی در قاب خاطرات اطرافیان عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم:«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده» گفت:«نمی خواست. خودمون بندش می اوریم.» عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط. سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم «اینا چیه؟»گفتند«هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به ده متری نرسیده، می زننش.» زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود. شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟» گفتیم «نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده؟» جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس امنیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک کلاشینکف توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت«هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین.» همان شد. اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آرپی جی روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد «حاج مهدی!» برگشت. گفت«شما کجا می رین؟» گفت«چه فرقی می کنه؟ فرمان ده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو.» بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم«بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده.» رفتم دیدنش. فکرمی کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرمان دهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم«با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟» ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت «ببرید تحویلش بدید.» بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد. چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند. توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من» وقتی منطقه ارام بود ، بساط فوتبال راه می افتاد . همه خودشان را می کشتند تا تویتیم مهدی باشند ... می دانستند که تیم مهدی تا اخر توی زمین است فوتبالش حرفنداشت ...عالی بود جلسه که تمام شد ، دیدیم تا وضو بگیریم و برویم حسینیه ، نماز تمام شده است .امامهدی از قبل فکر اینجا رو هم کرده بود سپرده بود یک روحانی ، از روحانی های لشکر ، آمده بود همانجا ؛ اذان که تمام شد ؛ در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم یک روز زین الدین ، با هفت یا هشت تا از بچه ها می آمدند خط . صدای هلی کوپتر می آید . بعد هم صدای سوت راکتش، بچه ها به جای اینکه خیز بروند ، ایستاده بودند جلوی زین الدین اکثرشان هم ترکش خورده بودند اهل ریا و تعارف و این حرفها نبود . گاهی که بچه ها می گفتند :حاج اقا التماس دعا می گفت : باشه ؛ تو زیارت عاشورا ، جای نفر دهم تو رو میارم حالا طرف یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر ، نُه تا لعنت داره یا نه .... دیگه با خودش بود مدتی بود، حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود. رفتم پیش رئیس ستاد، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر. یک ساعت آن جا بودند. وقت بیرون آمدن، چشم های مهدی پُف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت «دلش پُر بود. فرمان ده هاش، نیروهاش، جلوی چشمش پَرپَر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه. سنگ که نیس.» بعد از آن، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود; آرام، خنده رو. چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح; تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین.» جواب داد «به شما چه؟» و با دست هُلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد و پرسید «چی شده؟» بعد گفت «می دونی کی رو هُل دادی اخوی؟» دویده بود دنبالش برای عذرخواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم. گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته.» تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. تو منطقه می گشتم، یک جوان بیست و یکی دو ساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم «تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می ندازی؟» آمد پایین و گفت «بچه تهرونی؟» گفتم «آره، چه ربطی داره؟» گفت «هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من این جا هستم.» هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعدها که پرسیدم این کی بود، گفتند «مهدی زین الدین.» بعد از عملیات محرم قرار شد لشکر علی بن ابیطالب خط را تحویل یکی از تیپها دهد. شهید زین الدین به من گفت: می خواهم بچه های مهندسی را بفرستید برای خاکریز زدن برای تیپ بعدی که جوان هستند و کم تجربه و نمی خواهم در این اولین ماموریتشان سرخورده شوند. مانند پدری مهربان برای واحدهای دیگر دل می سوزاند. گفتم: راستش بچه ها در محوطه مشغول خداحافظی اند. همه کفش و کلاه کرده اند تا با تاریک شدن هوا راهی اهواز شوند. با رفتن اینها هم بجز من و راننده کسی دیگر نمی ماند. با شنیدن این حرف برق شادی در نگاهش درخشید وگفت: با این حساب می شویم سه نفر! تو که از رانندگی بلدوزر من خبر داری ؟ از او چند لحظه مهلت گرفتم و رفتم سراغ بچه ها. آمدند و دور من و آقا مهدی حلقه زدند. همه با لباسهای شخصی و ساکهای بسته و آماده. ابتدا آقا مهدی راکه هیچ کس جز من ایشان را نمی شناخت معرفی کردم سپس ماجرای خاکریز زدن را بازگو نمودم هنوز حرفم تمام نشده بود که دیدم ساکها یکی پس از دیگری از روی شانه ها پایین آمد ناگهان بغضها ترکید و صدای گریه بلند شد. چیزی نگذشت که برگه ای مرخصی یک به یک در پیش دیدگان ناباورانه مان پاره شد و شعار «ما اهل کوفه نیستیم» در فضا پیچید. صبح که بدن مجروح تنی چند از آنان را که از میدان آوردند به سراغشان رفتم. به یکی گفتم: شما که مرخصی بودید چرا ماندید؟ گفت: خدا می داند که انتظار شهادت داشتیم واین انگار ندای حسین(علیه السلام) بودکه در اوج غربت ما را به یاری خود خواند! توی خشکی، با هر وسیله ای بود، شهدا را می آوردیم عقب. ولی تجربه ی کار روی آب را نداشتیم. رفتم پیش آقا مهدی. گفت «سعی می کنیم یه جاده خاکی براتون بزنیم. ولی اگه نشد. هر جوری هست، باید شهدا رو برگردونین عقب.» چند قدم رفت و رو کرد به من «حاجی! چه جوری شهدامونو بذاریم و بیایم؟» نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردان راوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت:«به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیست. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم.» چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند. عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط. بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم. یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای هلی کوپتر می آید. بعد هم صدای سوت راکتش.بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بودند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند. چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت«بچه ها! من دویست روز روزه بدهکارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردنشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت«شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز. نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم «این چیه؟» گفت«عکس دخترمه.» گفتم «بده ببینمش» گفت «خودم هنوز ندیده مش.» گفتم «چرا؟» گفت «الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد». وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد.» «گفتم مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟» گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله» چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند. آن گریه شگفت پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!» گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.» رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست داشت سفارش بدهد.» بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز.آقا مهدی همین طوری روی سجاد نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجه بالکن بود که چه اتفاقی افتاده است! شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچه بازیهایی در می آورند! خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها و گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند. شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیت چهره اش افزوده بود با تبسمی شیرین آمد نشیت کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا! این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!» غذا که رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نانها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن.... از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.» بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در ماموریتهای طولانی بود! حرف حساب! در ستاد لشگر بودیم. شهید زین الدین یکی از بچه های زنجان را خواسته بود، داشت خیلی خودمانی با او صحبت می کرد. نمی دانستم حرفهایشان درباره چیست. آن برادرم دائم تندی می کرد و جوش می زد. آقا مهدی با نرمی و ملاطفت آرامش می کرد. یکهو دیدم این برادر ترک ما یک چاقوی ضامن دارد از جیبش درآورد، گرفت جلوی شهید زین الدین و با عصبانیت گفت: «حرف حساب یعنی این!» و چاقو را نشان داد. خواستم واکنش نشان بدهم که دیدم آقا مهدی می خندد. بامهربانی خاصی چاقو را از دستش گرفت، گذاشت توی جیب او، بعد دستی به سرش کشید و با گشاده رویی تمام به حرفهایش ادامه داد. ظاهرا این برادر اختلافی با یکی از همشهریانش داشت که آقا مهدی با پا در میانی می خواست مسائلشان را رفع و رجوع کند. بعدها شهید زین الدین ایشان را طوری ساخت و به راه آورد که شد فرمانده یکی از گردانهای لشگر! پلوخور شهید زین الدین علاقه عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می گرفت. او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا می خوردند، می گفت: «پلو خور!» یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشاره آقا مهدی همه بچه ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!» بنده خدا که کاملاً غافلگیر و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت! هندوانه و فلفل آقا مهدی هر وقت می افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود. یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن. وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!» شهادت شهید زین الدین تعبیر خواب یکی از همرزمان ما بود 48 ساعت قبل از شهادت مهدی زین الدین با ماشینی که به دستور وی از لجستیک لشکر به بنده واگذار شده بود با شهید زین الدین به مقر لشکر در سردشت آمدیم و شب خاطره انگیزی را با هم سپری کردیم؛ فردای آن شب شهید زین الدین از بنده کلید ماشین را خواست؛ بنده به شهید زین الدین گفتم «این ماشین هم مثل موتور شهید همت در جزیره مجنون نشود». وی به ماجرای موتور شهید همت اشاره کرد و گفت: در جزیره مجنون یک موتور داشتم و آن را در اختیار هیچ کسی قرار نمی دادم؛ هر کسی که پیش شهید زین الدین می رفت تا وی وساطت کند که موتور را به او دهم، نتیجه ای نداشت؛ شرایط به همین منوال سپری شد تا اینکه در عملیات خیبر در جزیره مجنون متوجه شدم که موتور نیست ، به سرعت پیش شهید زین الدین رفتم و جریان را با او در میان گذاشتم شهید زین الدین به من گفت « نگران نباش، حاج همت به موتور احتیاج داشت، به همین دلیل از من خواست که آن موتور را به او دهم و من هم نتوانستم حرفش را رد کنم و موتور را به او دادم» ولی بعد از چند ساعت متوجه شدیم که حاج همت بر اثر اصابت خمپاره روی موتور به شهادت رسیده است. با درخواست شهید زین الدین کلید ماشین را به وی دادم و خودم به مهاباد آمدم، نصف شب یکی از بچه های شاهرود خوابی دیده بود که رژیم بعث لشکر را بمباران کرده است و همه بچه ها ایستاده اند و قلب هایشان آتش گرفته است. صبح آن روز به سراغ یکی از بچه هایی که تعبیر خواب می دانست، رفتیم و او گفت «قرار است بلایی به سر لشکر بیاید، بروید صدقه جمع کنید و دعای رفع بلا را بخوانید»؛ کمتر از چند ساعت متوجه شدیم که شهید زین الدین و برادرش مجید در همان ماشینی که 2 روز قبل از بنده تقاضا کرده بودند به شهادت رسیدند و خبر شهادت مهدی زین الدین تمام قلب ها را آتش زد و خواب آن رزمنده تعبیر شد. شهید زین الدین در ساختن افراد و شکوفا کردن استعدادهای نهفته شهید زین الدین در ساختن افراد و شکوفا کردن استعدادهای نهفته در وجودشان توان عجیبی داشت. درست مثل یک معلم اخلاق و عرفان عمل می کرد. در یکی از سخنرانیهایش در مقر انرژی اتمی اهواز می گفت: «بچه ها! من نیمه شبها می آیم از نزدیک نگاه می کنم، می بینم نماز شب خوانها بسیار اندکند!» آنگاه تاسف می خورد که چرا سرباز امام زمان (ع) نسبت به نماز شب باید این قدر بی تفاوت باشد. بینش عمیقی نسبت به تک تک نیروها داشت. با یکی دو برخورد می فهمید فلان نیرو به درد چه واحدی می خورد. گاه نیروی خاصی را می گزید، همه جا با خود همراهش می کرد، آن وقت بعد از چهارده، پانزده روز می دیدی حکمی برایش زده است به عنوان مسوول فلان واحد. یعنی در این مدت رویش کار می کرد، او را مورد ارزیابی قرار می داد و کاملا به نقاط قوت و ضعفش آگاه می شد. پس از شهادت آقا مهدی، تا آخر جنگ، تعبیر دوستان در لشگر این بود که ما هر چه خوردیم از جنگ خوردیم. یعنی هر چه نیروی با کیفیت و کارآمد در طول جنگ داشتیم، حاصل زحمتهای شهید زین الدین بود.
مهدی زین الدین، سردار محبوب بسیجیان
مهدی زین الدین، سردار محبوب بسیجیان
summary-address :
الاخبار
بسم الله قاصم الجبارین لقد مضی ما یقرب من سبعة أشهر منذ بدء الجولة الأخیرة من الجرائم التی یرتکبها الکیان الصهیونی ضد الشعب الفلسطینی البریء؛ هذا الشعب المضطهد الذی یتعرض منذ 75 عامًا للتعذیب والمذابح والوحشیة علی أیدی الاحتلال الصهیونی المدجج...
تم الکشف عن الطابع الخاص بجامعة شیراز بحضور وزیر العلوم والبحوث والتکنولوجیا ومحافظ فارس.
تم تدشین نادیین ریاضیین فی جامعة شیراز بحضور وزیر العلوم والبحوث والتکنولوجیا.
تم تقدیر وتکریم ثلاثة أساتذة من أعضاء هیئة التدریس بجامعة شیراز ضمن فعالیات یوم الأستاذ المتمیز بوصفهم الأستاذ المتمیز والمتفوق علی مستوی البلاد.
تم تعیین الدکتور أبوالفضل جوکار (الأستاذ المشارک فی قسم علوم زراعة الحدائق بکلیة العلوم الزراعیة)، رئیسا لمرکز التعاون العلمی الدولی بجامعة شیراز بأمر من إدارة جامعة شیراز.
ستعقد سلسلة من الویبینار المتخصصة والمشترکة بین جامعة شیراز وجامعة سانت بطرسبرغ للتعدین؛ بهدف التعرف علی القدرات العلمیة والإمکانات البحثیة المتاحة لبعضهما البعض.
صُنف أحد عشر عضوا من أعضاء هیئة التدریس بجامعة شیراز ضمن قائمة الباحثین الإیرانیین الأکثر استشهادا فی تخصصات العلوم الإنسانیة والعلوم الاجتماعیة.
تم إنشاء خمسة مراکز بحثیة جدیدة من قبل وکالة البحث والتقنیة المعلوماتیة بجامعة شیراز.
وفقا لتقریر العلاقات العامة بجامعة شیراز، واستنادا إلی أحدث النتائج المنشورة لتصنیف موضوعات کیو إس للجامعات عالمیا (QS World University Rankings)، حصلت جامعة شیراز علی المرتبة فی 4 تصنیفات حسب الموضوع.
وفقا لآخر نتائج نظام تصنیف مؤشر نیتشر العالمی لجودة البحوث العلمیة، والتی تم الإعلان عنها عبر المقالات المنشورة فی المجلات العالمیة المرموقة، خلال الفترة الزمنیة ما بین دیسمبر 2021 إلی نوفمبر 2022؛ أصبحت جامعة شیراز رائدة فی مجال البحث العلمی علی...
تم انطلاق عمل متحف النسیج فی الطابق تحت الأرضی (قبو) من الحافة الجنوبیة بحدیقة متحف نارنجستان قوام (Qavam House).