قسمت ششم
عُمَر رو به علی (ع) میکند و میگوید: «تو هیچ چارهای نداری، تو حتماً باید با خلیفه بیعت کنی».
علی (ع) رو به او میکند و میگوید: «شیرِ خلافت را خوب بدوش که نیمی از آن برای خودت است، به خدا قسم، حرصِ امروز تو، برای ریاست فردای خودت است».
آنگاه رو به جمعیت میکند و میگوید: «اگر یاورانی وفادار داشتم، هرگز کار من به اینجا نمیکشید».
در این هنگام یکی از میان جمعیت بلند میشود و نزد علی (ع) میآید و چنین میگوید: «ای علی! ما هرگز علم و مقام تو را انکار نمیکنیم، ما میدانیم که تو از همهی ما به پیامبر نزدیکتر بودی، امّا تو هنوز جوان هستی! نگاه کن، ابوبکر پیرمرد و ریشسفید ماست و امروز شایستگی خلافت را دارد، تو امروز با او بیعت کن، وقتی که پیر شدی نوبت تو هم میرسد، آن روز، هیچ کس با خلافت تو مخالفت نخواهد کرد.
آری، اشکال در این است که علی (ع) جوان است، سنّ زیادی ندارد، ریشهای صورتش سفید نشده است.
این سخن، خیلی چیزها را برای تاریخ روشن میکند، بعد از وفات پیامبر سنّتهای جاهلیت زنده شدهاند، عربهای آن زمان، همیشه ریاست پیران را قبول میکردند و برایشان قابل تحمّل نبود کسی بر آنها حکومت کند که سن او از آنها کمتر است.
امروز مولای تو حدود سی سال دارد، درست است که او همهی خوبیها و کمالها را دارد، امّا برای این مردم هیچ چیز مانند یک مشت ریش سفید نمیشود، برای آنها ارزش ریش سفید از همهی خوبیها بیشتر است.
البته بعضی از این مردم، فکر میکنند که خلیفه باید خیلی جدی بوده و همیشه قیافهی اخمو داشته باشد تا همه از او بترسند؛ امّا علی (ع) همیشه لبخند به لب دارد و اهل شوخی است و برای همین به درد خلافت نمیخورد.
***
آن خانم کیست که وارد مسجد میشود؟ او اینجا چه میخواهد؟ آیا او را میشناسی؟ او امّ سَلَمه، همسر پیامبر است.
او به اینجا آمده است تا یاری حق را نماید. او رو به عُمَر میکند و میگوید: «چقدر زود حسد خود را نسبت به آل محمد نشان دادید؟» همهی اهل مسجد به سخنان اُمّ سَلَمه گوش میکنند، عُمَر میترسد که اگر او به سخن خود ادامه بدهد همه چیز خراب شود، برای همین فریاد میزند: «ما چه کار به سخن زنان داریم؟»
نگاه کن! عُمَر دستور میدهد تا اُمّ سَلَمه را از مسجد بیرون کنند.
مگر اُمّ سَلَمه همسر پیامبر نیست، مگر احترام او بر همه واجب نیست، مگر او امّالمؤمنین (مادر مؤمنان) نیست، پس چرا باید با او این گونه برخورد کرد؟
چرا باید ناموس پیامبر را این گونه از مسجد بیرون کرد؟
***
ابوبکر بار دیگر فریاد میزند: «ای علی! برخیز و بیعت کن، زیرا اگر این کار را نکنی ما گردن تو را میزنیم».
هنوز ریسمان بر گردن علی (ع) است، او نگاهی به قبر پیامبر میکند و آیهی 150 از سورهی اعراف را میخواند: (إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُواْ یَقْتُلُونَنِی). «مردم مرا تنها گذاشتند و میخواستند مرا به قتل برسانند».
آری، تاریخ تکرار میشود، موسی (ع)، برادرش هارون را به جای خود در قوم بنیاسراییل قرار داد و خود به کوه طور رفت.
بعد از رفتن او، قوم بنیاسراییل، گوسالهپرست شدند و هارون هر چه به آنها نصیحت کرد، سخنش را نپذیرفتند.
آنها هارون را تنها گذاشتند و او را در مقابل دشمنش یاری نکردند.
وقتی موسی از کوه طور بازگشت و دید همهی مردم دچار فتنه و کافر شدهاند از هارون توضیح خواست.
هارون به موسی گفت: «مردم مرا تنها گذاشتند و میخواستند مرا به قتل برسانند».
امروز هم علی (ع) همان سخن هارون را به زبان میآورد، آری امروز، امت اسلامی، علی (ع) را تنها گذاشتند.
علی (ع) نگاهی به آسمان میکند و چنین میگوید: «بار خدایا! تو شاهد هستی که پیامبرت به من دستور داد اگر بیست یار وفادار یافتم با اینان جنگ کنم».
افسوس که علی (ع)، جز سلمان، مقداد، عمار و ابوذر، یار وفادار دیگری نیافت، او باید صبر پیشه کند.
به راستی چه خواهد شد؟ آیا علی (ع) بیعت خواهد کرد؟ شمشیر را بالای سر علی (ع) نگاه داشتهاند، همه منتظر دستور خلیفهاند. نفسها در سینه حبس شده است، همه نگاه میکنند. تاریخ، مظلومیت علی (ع) را به تماشا نشسته است. آیا او با ابوبکر بیعت خواهد کرد؟ ناگهان فریادی بلند میشود: «پسرعمویم، علی را رها کنید! به خدا قسم، اگر او را رها نکنید، نفرین خواهم کرد».
عُمَر و هواداران او تعجب میکنند، آنان که فاطمه (س) را نقش بر زمین کرده و محسن او را کشته بودند، به راستی فاطمه (س) چگونه توانست خود را به اینجا برساند و این گونه علی (ع) را یاری کند؟
اکنون فاطمه (س) کنار قبر پیامبر است، او آمده است تا از امامِ خود دفاع کند، صدای فاطمه (س) به گوش میرسد: «به خدا قسم، اگر علی را رها نکنید، گیسوان خود را پریشان میکنم، پیراهنِ پیامبر را بر سر میافکنم و شما را نفرین میکنم...».
ناگهان لرزه بر ستونهای مسجد میافتد، گویا زلزلهای در راه است، همه نگران میشوند، نکند فاطمه (س) نفرین کند!!
خلیفه و هواداران او میفهمند که اینجا دیگر فاطمه (س) صبر نخواهد کرد، فاطمه (س) آماده است تا نفرین کند، ترس تمام وجود آنان را فرا میگیرد، چشمهای آنان به ستونهای مسجد خیره مانده است که چگونه به لرزه در آمدهاند! عذاب خدا نزدیک است!!
سلمان به سوی فاطمه (س) میدود تا با او سخن بگوید، او میبیند که فاطمه (س) دستهای خود را به سوی آسمان گرفته است و میخواهد نفرین کند، سلمان با فاطمه (س) سخن میگوید: «بانوی من! پدر تو برای مردم، مایهی رحمت و مهربانی بود، مبادا تو مایهی عذاب برای این مردم باشی!».
فاطمه (س) به یاد مهربانیهای پدر میافتد و دستهای خود را پایین میآورد، لرزش ستونهای مسجد تمام و همه جا آرام میشود، خلیفه دستور داده است که علی (ع) را رها کنند.
اکنون شمشیر از سر علی (ع) برمیدارند و ریسمان را هم از گردنش باز میکنند. علی (ع) میتواند به خانهی خود برود.
آری، تا زمانی که فاطمه (س) هست، نمیتوان از علی (ع) بیعت گرفت!
اکنون علی (ع) به سوی فاطمه (س) میآید...
فاطمه (س) نگاهی به علی (ع) میکند، او خدا را شکر میکند و لبخندی به روی علی (ع) میزند، همهی هستیِ فاطمه (س)، علی (ع) است، تا فاطمه (س) هست چه کسی میتواند هستیِ فاطمه (س) را از او بگیرد.
خدا میداند که فاطمه (س) چگونه و با چه حالی خود را به اینجا رسانده است تا حق و حقیقت را یاری کند...
***
فاطمه (س) در بستر بیماری قرار گرفته است، این همان چیزی بود که دشمنان میخواستند، آنها میخواستند فاطمه (س) را خانهنشین کنند تا دیگر برای دفاع از علی (ع) از خانه بیرون نیاید.
فاطمه (س) از یک سو داغدار پدر است، هنوز مصیبت او را فراموش نکرده است، از سوی دیگر مظلومیت علی (ع)، قلب او را به درد آورده است.
اگرچه فاطمه (س) بیمار شده است، امّا هنوز به فکر یاری امام خود میباشد، او دختر خدیجه (س) است، همان بانویی که تمام ثروت خود را در راه پیامبر خرج کرد و او را یاری نمود. فاطمه (س) هم میخواهد اکنون با ثروت خود علی (ع) را یاری کند.
اگر ابوبکر با پول توانست عدهی زیادی را به سوی خود جذب کند، چرا من این کار را نکنم؟
وقتی آنها پول را در راه باطل خرج میکنند، چرا من پول خود را در راه حقّ صرف نکنم؟ فاطمه (س) به فکر آغاز یک نبرد اقتصادی است؛ امّا او چگونه میخواهد این کار را انجام بدهد؟
مگر او چقدر پول دارد؟ شاید تو هم خیال میکنی فاطمه (س) فقیر است. اگر من به تو بگویم که کسی در مدینه بیش از او سرمایه ندارد، تعجب میکنی.
افسوس که ما فاطمه (س) را فقیر معرفی کردهایم؛ کسی که محتاج نان شب خود بود! ما باید فاطمه (س) را از نو بشناسیم.
فاطمه (س) کسی است که سالیانه هفتاد هزار دینار سرخ درآمد دارد. آیا میدانی این مقدار یعنی چقدر پول؟ بیش از سیصد کیلو طلای سرخ!
حالا تو بنشین حساب کن، هر مثقال طلا (پنج گرم) چقدر قیمت دارد، آن را در شصت هزار ضرب کن!
این فقط درآمد یک سال اوست، اصلِ سرمایهی او خیلی بیش از این حرفهاست. دشمن خیال نکند فاطمه (س) بیمار میباشد و میدان را خالی کرده است، نه، او تازه به میدان مبارزه آمده است.
***
آقای نویسنده، برای من گفتی که فاطمه (س) سالیانه هفتاد هزار دینار درآمد دارد، امّا نگفتی چگونه و از کجا.
خوب، این سؤال شما بود، ولی سؤال من از شما که دوست خوب من هستی: آیا نام فدک را شنیدهای؟
فدک! تو چه میدانی که فدک چیست. فدک، شمشیر برندهی فاطمه (س) است. نام فدک است که لرزه بر اندام حکومت سیاهیها میاندازد.
فدک، سرزمینی آباد و حاصلخیز است، این سرزمین، چشمههای آب فراوان و نخلستانهای زیادی دارد، فاصلهی آن تا مدینه حدود دویست و هفتاد کیلومتر است.
میدانم دوست داری قصهی فدک را برایت بگویم. جریان به سال هفتم هجری برمیگردد؛ یعنی حدود سه سال قبل.
آن روز، یهودیانِ قلعهی خیبر دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند تا به مدینه حمله کنند؛ امّا پیامبر از تصمیم آنها باخبر شد و با سپاه بزرگی به سوی خیبر حرکت کرد. قلعهی خیبر به محاصرهی نیروهای اسلام درآمد.
سپاه اسلام به سوی قلعه نزدیک شد؛ امّا برق شمشیر مَرحَب، پهلوان یهود، همه را فراری داد. سپاه اسلام مجبور به عقبنشینی شد و سرانجام پیامبر تصمیم گرفت تا علی (ع) را به جنگ پهلوان یهود بفرستد.
صدای علی (ع) در فضای میدان طنین افکند: «من آن کسی هستم که مادرم مرا حیدر نام نهاد».
و جنگ سختی میان این دو پهلوان در گرفت و سرانجام مَرحَب به قتل رسید. علی (ع) به قلعه حمله نمود و آن را فتح کرد.
خیبر منطقهی آبادی بود، نخلهای خرما و زمینهای سرسبزی داشت و پیامبر همهی غنیمتهای این سرزمین را در میان رزمندگان اسلام تقسیم کرد.
در نزدیکیهای خیبر، گروهی دیگر از یهودیان، در فدک زندگی میکردند. آنها نیز با یهودیانِ خیبر همدست شده بودند، پیامبر قصد داشت که به فدک حمله کند، پیامبر منتظر بود تا سپاه اسلام از خستگی بیرون بیایند و با روحیهی بهتری به جنگ با یهودیان فدک بروند.
در یکی از این روزها، پیرمردی به سوی اردوگاه اسلام آمد و سراغ پیامبر را گرفت، یارانِ پیامبر، او را نزد آن حضرت بردند.
او فرستادهی مردم فدک بود و از سوی آنها پیام مهمی را برای پیامبر آورده بود. او به پیامبر گفت: «ای محمد، مردمِ فدک مرا فرستادهاند تا من از طرف آنها با شما پیمان صلح را امضا کنم، آنها حاضر هستند که نیمی از سرزمین خود، فدک را به شما بدهند و شما از حمله به آنها صرف نظر کنی و در مقابل، آنها فرمانروایی شما را نیز قبول میکنند».
پیامبر لحظاتی فکر کرد و لبخندی بر لبهای او نشست، او با این پیشنهاد موافقت کرد.
پیمان صلح نوشته شد، سپاهیان اسلام همه خوشحال شدند، دیگر از جنگ و لشکرکشی خبری نبود، آری، سرزمین فدک بدون هیچ گونه جنگ و لشکرکشی تسلیم شد.
در این میان، جبرییل فرود آمد و آیهی ششم سورهی حشر نازل شد: «وَمَآ أَفَآءَ اللَّه...: آن غنائمی که در به دست آوردن آن، لشکرکشی نکردهاید، مالِ پیامبر است».
خدا فدک را به پیامبر بخشید، فدک، مالِ پیامبر شد. این حکم قرآن بود و هیچ کس با آن مخالف نبود و همه با دل و جان، حکم خدا را قبول کردند.
خدا دوست داشت به پیامبر خود که در راه او این همه تلاش کرده است هدیهای بدهد.
پیامبر شخصی را در فدک به عنوان کارگزار خود قرار داد و به سوی مدینه بازگشت.
پیامبر، دلش برای دخترش، فاطمه (س) خیلی تنگ شده بود، برای همین اوّل به خانهی فاطمه (س) رفت.
وقتی پیامبر وارد خانه شد دید که اُم اَیمَن به دیدن فاطمه (س) آمده است.
اُم اَیمَن، یکی از زنانی بود که به خاندان پیامبر علاقهی زیادی داشت، شوهر او یکی از فرماندهان بزرگ سپاه اسلام بود.
فاطمه (س)، حسن و حسین (ع) در کنار پیامبر نشستند، پیامبر به عزیزان دل خود نگاه میکرد و لبخند میزد. آری، دلخوشی پیامبر در این دنیا، فقط اهل این خانه بودند.
در این هنگام، جبرییل نازل شد و آیهی 26 سورهی «إسراء» را برای پیامبر خواند: «وَءَاتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ: ای پیامبر، حقّ خویشان خود را ادا کن».
پیامبر به فکر فرو رفت، به راستی منظور خدا از این فرمان چیست؟
ـ ای جبرییل آیا میشود برایم بگویی که من حقّ و حقوق چه کسی را باید بدهم؟
ـ ای حبیب من، اجازه بده من نزد خدا بروم و جواب را بگیرم و برگردم.
لحظاتی گذشت، جبرییل بازگشت:
ـ ای جبرییل، چه خبر؟
ـ خدا میگوید که تو باید فدک را به فاطمه بدهی، فدک از این لحظه به بعد مالِ اوست.
پیامبر نگاهی به فاطمه (س) کرد و فرمود:
ـ دخترم، فاطمه! خدا به من دستور داده است تا فدک را به تو بدهم، من فدک را به تو بخشیدم.
آری، در آغاز اسلام، خدیجه (مادر فاطمه)، همهی دارایی و ثروت خود را در راه پیشرفت اسلام داد و اکنون، خدا میخواست تا ثروتی را که خدیجه (س) در راه اسلام خرج کرده است به دختر او، فاطمه (س) برگرداند.
فدک از آنِ فاطمه (س) شد، پیامبر همهی غنیمتهای فدک را تحویل او داد.
فاطمه (س) به فقرای مدینه خبر داد تا به خانهی او بیایند و همهی آن غنائم را بین آنها تقسیم کرد. همهی فقیران خوشحال شدند، آری، تا فاطمه (س) هست، دیگر هیچ فقیری، غم و غصّه ندارد.
این قصهی فدک بود که برایت گفتم. اکنون میدانی که فاطمه (س) ثروتی بس بزرگ دارد.
درست است که فاطمه (س) در بستر بیماری است، امّا امروز میخواهد با ثروت خود، حق را یاری نماید. همین روزهاست که کارگزار او از فدک بیاید و درآمد امسال فدک را به او تحویل بدهد. فاطمه (س) با این پول میتواند کارهای زیادی بکند.
در گوشهای از مدینه جلسهای تشکیل شده است. در این جلسه خلیفه همراه با عُمَر و جمع دیگری حضور دارند. عُمَر مشغول سخن گفتن با خلیفه است:
ـ ای خلیفه! تو میدانی که مردم بندهی دنیا هستند و همه به پول علاقه دارند، تو باید فدک را از فاطمه بگیری تا مردم به این خاندان علاقهمند نشوند.
ـ امّا فدک از آنِ فاطمه است، همهی مردم این را میدانند، سه سال است که فدک در دست اوست.
ـ من فکر همه چیز را کردهام، فقط کافی است نماینده و کارگزار فاطمه را از فدک بیرون کنی.
ابوبکر سخن عُمَر را قبول و عدهای را مأمور میکند تا به فدک بروند و کارگزار فاطمه (س) را از آنجا بیرون کنند.